جانب من است .
حاتم نيز چنين سرود :
ألا أبلغا وهم بن عمرو رسالة * فإنك أنت المرء بالخير أجدر
رأيتك أدنى من أناس قرابة * و غيرك منهم كنت أحبو و أنصر
إذا ما أتى يوم يفرّق بيننا * بموت فكن يا وهم ذو تتأخر
[ هان ! اين پيغام را به وهم بن عمرو برسانيد كه : تو در انجام خوبيها شايستهتر از ديگران هستى . تو را مىبينم كه از نظر خويشاوندى از همهءمردم به من نزديكترى . در حالىكه من ديگران را دوست داشتم و يارى مىكردم . اگر روزى فرارسد كه مرگ بين ما فاصله اندازد ، اى وهم ! كاش مرگ تو به تأخير افتد ] .
اياس بن قبيصه گفت : مرا به سوى پادشاه ( نعمان ) ببريد . چون او نقرس داشت ، وى را حمل كردند تا بر نعمان وارد شد و گفت : سلام و تهنيت بر تو . نعمان به او گفت :
خدايت تو را حفظ كند . اياس گفت : چه امرى سبب شد كه به مال مردم خيانت كنى و بنى ثعل « 1 » را در زير سلطهء قبيله كنانه قرار دهى ؟ گمان مىكنم كه مىخواهى با حاتم همان برخوردى را داشته باشى كه با عامر بن جوين داشتى ؛ ولى نمىدانيد كه بنى حيّه در شهر زندگى مىكنند . به خدا سوگند ، اگر بخواهى با تو مبارزه مىكنيم تا اينكه خونها بريزد .
پس بزرگان آنان را نزد اشراف عرب احضار كن . وقتى نعمان نشانههاى خشم را در چهره و سخن اياس ديد ، به او گفت : اى بردبارترين ما ، خشمگين نشو . نعمان در پى سعيد بن حارثه و يارانش فرستاد و گفت : پسر عمويتان حاتم را بيابيد و او را راضى كنيد . به خدا سوگند ، من كسى نيستم كه به شما مالى عطا كنم و شما آن را ببخشيد و از بين ببريد و بنى حيّه را در اين راه آزاد نمىگذارم . بنو لأم به سوى حاتم رفتند و به او گفتند : از اين مبارزه روى برگردان ؛ ما ديهء دماغ پسرعمويت را به تو مىدهيم . گفت : نه ، به خدا سوگند اين كار را انجام نمىدهم تا اينكه اسبانتان را رها كنيد و بزرگان شما در مبارزه پيروز شوند . پس اسبانشان را رها كردند و گفتند : خداوند آن نگرانى را از ما دور كند . حاتم
هامش
( 1 ) . بنو ثعل از طايفه طىّ . رك : الإنباه ابن عبد البر ، ص 112 .