خداوند شما را حفظ كند ، غذا بخوريد . گفتند : اى حاتم ! همراهان تو كيستند ؟ گفت : آنان همسايگانم هستند . بعد به او گفتند : تو در سرزمين ما همسايه آوردهاى ؟ پاسخ داد : من پسرعموى شما هستم و شايستهترين كسى كه شما ذمّهاش را برنداشتيد . گفتند تو در اين جايگاه نيستى و قصد داشتند او را رسوا كنند ، همانگونه كه عامر بن جوين را رسوا كردند . اما بر او هجوم بردند . ابتدا كندى بن حارثة بن لأم به حاتم حمله برد و او شمشيرش را بر او فرود آورد و به نوك بينى او اصابت كرد . آنان به يكديگر آويختند تا اينكه آنان را از هم جدا كردند . حاتم گفت :
وددت ، و بيت اللّه ، لو أنّ أنفه * هواء فما متّ المخاط من العظم
و لكنما لا قاه سيف ابن عمّه * فأبقى و مرّ السيف منه على الخطم
[ به خانهء خدا سوگند آرزو داشتم اى كاش بينى او هوا بود و از نوك تا استخوان كشيده نمىشد ولى شمشير پسرعمويش با آن برخورد كرد و استخوان آن را باقى گذاشت و از بينىاش گذشت و آن را بريد ] .
به حاتم گفتند : بين ما و بين تو بازار حيره است . برويم و در آنجا ( اسبان خود را ) گرو گذاريم . آن كار را كردند و اسبان را نزد مردى از قبيلهء كلب به نام امرو القيس بن عدّى بن أوس بن جابر بن كعب بن عليم از خاندان جناب « 1 » به گرو گذاشتند . حاتم نيز اسبش را گذاشت . بعد خارج شدند تا به حيره رسيدند . إياس بن قبيصه طائى اين امر را شنيد و ترسيد كه نعمان بن منذر براى پيوند خويشاوندى كه بين او و آنها بود ، با پول يا قدرتش از او حمايت كند . اياس بن قبيصة تعدادى از بنى حيه را جمع كرد و گفت : اى قوم بنى حيّة ، اينان كسانى هستند كه قصد داشتند پسر عموى شما حاتم را رسوا كنند و با او رفتارى را مانند عامر بن جوين داشته باشند ؛ در حالىكه حاتم تنها بود و فقط يك نفر از قبيلهاش او را همراهى مىكرد . او گفت : پسرعمويتان را در اين مبارزه يارى دهيد . مردى از بنى حيّه برخاست و گفت : من صد شتر سياه و صد شتر قرمز و صد شتر به رنگ مس دارم .
ديگرى گفت : من ده اسب دارم ، كه براى هركدام يك سوار مسلّح در اختيارم هست كه
هامش
( 1 ) . در الأغانى آمده است : او جد سكينه دختر حسين بن على بن ابيطالب صلوات اللّه عليهما بود .