273 . داستان حمار بن مويلع
زبير نقل كرد و گفت : ابو الحسن الاثرم ، از هشام بن محمد ، از پدرش محمد بن السائب روايت كرد : « 1 » فردى به نام حمار بن مويلع « 2 » از قوم عاد ، همراه حضرت هود عليه السّلام نجات يافته بود . او سخت كوشترين مردم زمانش بود و در قسمتى از زمينهاى حاصلخيز قوم عاد گياه مىكاشت . آنجا از سرسبزترين مناطق زمان خود شد و آبچشمه در آنجا جارى و ميهمان در آن محترم بود . در آن منطقه چوپانان گوسفندان را به چرا مىبردند . طول اين منطقه اندازهء يك روز راه و عرضش براى يك سواركار كوشا ، دو فرسخ بود . سواركاران از قسمت پايين اين منطقه به سوى بالا مىتاختند و از قسمت بالا تا پايين مىآمدند . هر نوع گياه و چرندهاى در اين منطقه يافت مىشد . آن فرد مؤمن كه چهل سال داشت ، صاحب ده پسر بود و همراه تعدادى از خاندانش زندگى مىكرد . روزى فرزندانش براى سفر خارج شدند و همگى بر اثر صاعقه مردند . پدر خشمگين و اندوهگين شد و گفت پس از اين هرگز خدا را عبادت نمىكنم و دوباره به عبادت بتها پرداخت و كفر ورزيد ؛ از ميهماندارى و پذيرايى مردانى كه از آن منطقه مىگذشتند ، خوددارى كرد و از رعيت خود خواست به عبادت بتها مشغول شوند . با هركسى كه حرف او را مىپذيرفت و از عبادت خدا دست برمىداشت ، كارى نداشت و اجازه مىداد بماند و هركس را كه از فرمان او سرپيچى مىكرد ، مىكشت و اموالش را ضبط مىكرد . نمايندگان قبايل مهره كه روستايى از روستاهاى يمن بود ، نزد او آمدند و تسليم او شدند . ناگهان قسمت پايين مزرعهء وى آتش گرفت و باد آتش را به همهء آن منطقه پراكند كه هرچه در آن بود و هر كس به عبادت بتان مشغول بود ، سوخت و نابود شد . امرؤ القيس در اين مورد سرود :
و واد كجوف العير قفر قطعته * به الذئب يعوى كالخليع المعيّل
هامش
( 1 ) . اين ماجرا در الفاخر ص 12 و معجم البلدان 2 / 157 و 3 / 752 به روايت ابن كلبى و المستقصى فى امثال العرب 1 / 98 و 295 آمده است .
( 2 ) . نويسندهء الفاخر بعد از اينكه روايت را كامل آورده است ، چنين گويد : اين شخص به روايت ديگر ، شرقى بن قطامى حمار بن ملك بن نصر از قبيلهء ازد است كه به نظر مىآيد روايت اول صحيحتر باشد . در ياقوت 2 / 157 نامش حمار بن طويلع آمده است .