ناديده بگيرى . عبد الله گفت : به خدا سوگند ، هرگز حدّى از حدود الهى را ضايع نمىكنم .
سپس عنسبه را نزد عبد الرحمن بن ابى ربيعه در طائف برد . ابن ابى ربيعه به عبد الله گفت :
براى چه او را نزد من فرستادهاى ؟ پاسخ داد : براى اينكه عنبسة بن ابى سفيان را در حالت مستى ببينى و بر مستى او شهادت دهى . ابن ابى ربيعه گفت : نه ، او با تو پيوند خويشاوندى دارد . در اينجا هيچ كس ضعيفتر از من در اين امر نسبت به تو نيست .
عبد الله پاسخ داد : اما در اينجا كسى جز تو كه بر نفسش مسلّط باشد نيست . ابن ابى ربيعه گفت : اگر اينگونه است ، پس او را نزد فرد ديگرى بفرست . لذا او را نزد فردى از ثقيف فرستاد . او نيز شهادت داد و در اين صورت عبد الله حكم داد كه عنبسه را حد بزنند . در اين هنگام معاويه به خلافت رسيد . عنبسه ، برادر خود را نزد معاويه فرستاد و او را از آن ماجرا آگاه ساخت . معاويه كسى را نزد عبد الله بن خالد بن اسيد ، عبد الرحمن بن ابى ربيعه و آن فرد ثقفى فرستاد و از ثقفى و عبد الرحمن خواست كه خودشان آن اتّهام را تكذيب كنند تا حكم حد باطل شود . عبد الله بن خالد و عبد الرحمن از اين كار امتناع كردند ؛ اما ثقفى از شهادتش منصرف شد . عبد الرحمن بن ابى ربيعه و عبد الله بن خالد بن اسيد يك سال اجازه نداشتند به درگاه معاويه راه يابند . چون عبد الرحمن اين وضع را ديد ، در روز جمعهاى احرام بست و معاويه در آن روز بر منبر بود . معاويه فردى را نزد وى فرستاد كه تو نزد من كرامتى ندارى و به خدا سوگند ، اگر اجازهء حضور بخواهى به تو اجازه ندهم . عبد الرحمن گفت : تو كسى را نزد من فرستادى تا از آن كار از من سؤال كند ، من نيز او را مطلّع ساختم . معاويه نيز اجازه داد وى به طائف بازگردد . عبد الله بن خالد نيز يك سال ديگر آنجا ماند و بعد معاويه به او اجازه داد كه براى اداى مراسم حج به مكه برود .
عبد الله بن خالد پس از چندى بر معاويه وارد شد و از او خواست اموالى را كه به سبب موضوع عنبسه از او گرفته شده ، بازگرداند ؛ اما معاويه نپذيرفت . سپس عبد الله بن خالد به سوى عراق خارج شد كه زياد بن ابو سفيان حاكم آنجا بود . زياد به هنگام مرگ « 1 » ،
هامش
( 1 ) . زياد بن ابى سفيان در 53 ق وفات كرد . ( الطبرى ، 5 / 288 )