« اى عمرو ! تو در زمان جاهليّت مىگفتى : هر كس از من سه تقاضا كند ، آن سه تقاضا يا يكى از آنها را روا مىكنم » .
عمرو گفت : آرى چنين است .
على ( عليه السّلام ) فرمود : « ( تقاضاى اوّل من اين است ) تو را دعوت مىكنم به يكتايى خدا و صدق نبوّت رسول خدا ( صلّى اللّه عليه و آله ) گواهى دهى و قبول اسلام كنى » .
عمرو گفت : « اى برادرزاده ! از اين تقاضا بگذر » .
على ( عليه السّلام ) فرمود : « اين تقاضا را اگر بپذيرى ، براى تو بهتر است » .
سپس على ( عليه السّلام ) فرمود : « ( تقاضاى دوّم من آن است كه ) از هرجا كه آمدهاى بازگردى . ( و جنگ را ترك كنى ) » .
عمرو گفت : نه ، آن وقت زنان قريش تا ابد گفتگو مىكنند ( كه عمرو از روى ترس ، نجنگيد ) .
على ( عليه السّلام ) فرمود : « تقاضاى ديگرى دارم » .
عمرو گفت : آن چيست ؟
على ( عليه السّلام ) فرمود : « از اسب فرود آى و با من جنگ كن » .
عمرو لبخندى زد و گفت : « من گمان نداشتم كه فردى از عرب پيدا شود و چنين سخنى به من بگويد و من دوست ندارم مرد بزرگوارى چون تو را بكشم و بين من و پدرت رابطهء دوستى بود » .
على ( عليه السّلام ) فرمود : « ولى من دوست دارم تو را بكشم ، حال اگر جنگ مىخواهى ، پياده شو » .
عمرو ، از اين سخن خشمگين شد و پياده شد و به صورت اسبش زد كه اسب بازگشت .
جابر مىگويد : اين دو به همديگر حمله كردند ، آنچنان گرد و غبار از زير پاى آنان برخاست ، كه آنان را در ميان گرد و غبار نديدم ، فقط صداى تكبير شنيدم ، دريافتم كه على ( عليه السّلام ) « عمرو » را كشته است ، همراهانش را ديدم كنار خندق آمدند كه به آن سوى
المستجاد من كتاب الأرشاد ( نگاهى بر زندگى دوازده امام ' ع '" ) ( فارسى ) " — صفحة 95
مساهمون: العلامة الحلي
ص٩٥