مىگريست و روى آن تپه مىغلتيد ( و خود را به خاك مقدّس آن ، خاكآلود مىكرد ) سپس خطاب به على ( عليه السّلام ) مىگفت :
« اى پسر عمو ! سوگند به خدا من فضل و برترى و سبقت تو را در اسلام مىدانم و به خدا به يمن وجود تو من به اين مقام رسيدهام و به تخت خلافت نشستهام و تو همان هستى كه گفتم ، ولى فرزندان تو ( نوادگان تو ) مرا آزار دهند « 1 » و بر ضدّ حكومت من خروج مىكنند » سپس هارون برمىخاست و نماز مىخواند و بعد از نماز و دعا ، اين سخنان را تكرار مىكرد ، باز برمىخاست و نماز مىخواند و بعد از نماز دعا ، مىكرد و مىگريست و اين سخنان را تكرار مىنمود ، تا سحر آن شب ، اين شيوه ادامه يافت » .
آنگاه به من گفت : اى ياسر ! عيسى را از خواب بيدار كن ، عيسى را بيدار كردم ، به او گفت : « اى عيسى ! برخيز و در كنار قبر پسر عمويت نماز بخوان » .
عيسى گفت : « كدام پسر عمويم ؟ » .
هارون گفت : « اينجا قبر على بن ابيطالب ( عليه السّلام ) است عيسى وضو گرفت و نماز خواند و آنان هردو مشغول به نماز و دعا بودند تا اينكه هوا روشن شد ، من خطاب به هارون گفتم : « اى امير مؤمنان ! صبح فرا رسيد » آنگاه سوار شديم و به كوفه بازگشتيم .
* * *
هامش
( 1 ) - فرزندان رشيد على ( عليه السّلام ) به مبارزهء پيگير خود با هارون - كه طاغوتى بزرگ بود - ادامه مىدادند و او را به عنوان سلطان ستمگر و منحرف ، معرّفى مىكردند و در حقيقت اين شيوه را از پيامبر ( صلّى اللّه عليه و آله ) و على ( عليه السّلام ) آموخته بودند ، ولى هارون حيلهگر ، با اين تعبيرات ، فريبكارى مىكرد ( مترجم ) .