آنها به آن تپه رو آوردند و سگها و بازها نيز پس از دست و پا زدن ، خسته شده و بازگشتند و اين موضوع سه بار تكرار شد .
هارون گفت : برويد شخصى را پيدا كنيد و به اينجا بياوريد ( در اينجا رازى نهفته است شايد با پرسوجو به اين راز پى ببريم ) .
ما رفتيم و پيرمردى از بنى اسد را يافتيم و او را نزد هارون آورديم ، هارون به او گفت : « به ما خبر بده كه در اين تپّه و بلندى ، چه چيزى وجود دارد ؟ » .
پيرمرد گفت : « اگر به من امان بدهيد ، به آن خبر مىدهم » .
هارون گفت : عهد و پيمان با خدا كردم كه به تو آسيب نرسانم و تو را از محل سكونتت ، بيرون نكنم » .
پيرمرد گفت : « پدرم از پدران خود نقل كرده كه قبر علىّ بن ابى طالب ( عليه السّلام ) در اينجاست ، خداوند اينجا را حرم امن قرار داده كه هركس به آن پناهنده شود ، در امن و امان خواهد بود » . هارون از مركب خود پياده شد و آب خواست و با آن وضو گرفت و در كنار آن بلندى ، نماز خواند و خود را به آن خاك ماليد و گريه كرد و سپس بازگشتيم .
* * * محمّد بن عيسى ( يكى از محدّثين ) مىگويد : من اين جريان را شنيدم ، ولى قلبا باور نمىكردم تا اينكه پس از مدّتى ، رهسپار مكّه براى انجام حجّ شدم ، در آنجا ياسر ( نگهبان زينهاى اسبهاى هارون ) را ديدم ، برنامهء او اين بود كه پس از طواف خانهء خدا ، نزد ما مىآمد و مىنشست و از هر درى سخن مىگفت تا اينكه روزى گفت : شبى من با هارون الرّشيد هنگام بازگشت از مكّه و ورود به كوفه بودم ، به من گفت اى ياسر ! به عيسى بن جعفر ( يكى از خويشانش ) بگو سوار شود و آماده گردد ، همه سوار بر اسب شديم و من همراه آنان بودم تا به سرزمين غريين رسيديم ، عيسى پياده شد و خوابيد . اما هارون كنار آن بلندى آمد و نماز خواند و بعد از هر نماز دو ركعتى ، دعا مىكرد و
المستجاد من كتاب الأرشاد ( نگاهى بر زندگى دوازده امام ' ع '" ) ( فارسى ) " — صفحة 66
مساهمون: العلامة الحلي
ص٦٦