تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المستجاد من كتاب الأرشاد ( نگاهى بر زندگى دوازده امام ' ع '" ) ( فارسى ) " — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
بار ديگر پرسيد : « تو عبد الرّحمان هستى ؟ » ، او گفت : آرى . على ( عليه السّلام ) به غزوان ( يكى از خدمتكاران ) فرمود : مركب سرخ رنگى را در اختيار ابن ملجم بگذار . « غزوان » ، اسب سرخ رنگى را آورد و در اختيار ابن ملجم گذارد ، او سوار بر آن شد و افسارش را گرفت و از آنجا رفت ، على ( عليه السّلام ) ( همان شعر را كه در روايت قبل ذكر شد ) گفت :
اريد حياته و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مراد
« من زندگى او را مىخواهم و او كشتن مرا عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور » . تا اينكه مىگويد : وقتى كه آن ضربت را بر فرق على ( عليه السّلام ) وارد ساخت ، او را كه از مسجد گريخته بود ، دستگير كردند و به حضور على ( عليه السّلام ) آوردند ، على ( عليه السّلام ) فرمود : « سوگند به خدا ! من آن نيكيهايى كه به تو مىكردم ، مىدانستم كه تو قاتل من هستى ، ولى خواستم در پيشگاه خدا ، حجّت را بر تو تمام كنم » . 4 - « حسن بصرى » مىگويد : امير مؤمنان على ( عليه السّلام ) در آن شبى كه صبح آن ضربت خورد ، همهء شب را بيدار بود و آن شب بر خلاف عادتى كه داشت براى اداى نماز شب به مسجد نرفت ، دخترش امّ كلثوم پرسيد : چه باعث شده كه امشب به خواب نمىروى ؟ على ( عليه السّلام ) فرمود : اگر امشب را به صبح آورم ، كشته خواهم شد . تا اينكه « ابن نباح » ( اذان‌گوى آن حضرت ) به مسجد آمد و اذان نماز صبح را گفت ، على ( عليه السّلام ) از خانهء امّ كلثوم به سوى مسجد روانه شد ، چند قدمى برنداشته بود كه بازگشت ، امّ كلثوم به آن حضرت عرض كرد : دستور بده تا جعده « 1 » در مسجد با مردم
هامش
( 1 ) - جعدة بن هبيره ، خواهرزادهء على ( عليه السّلام ) بوده ؛ زيرا مادرش امّ هانى خواهر على