تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المستجاد من كتاب الأرشاد ( نگاهى بر زندگى دوازده امام ' ع '" ) ( فارسى ) " — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
حضور آن حضرت آمد و بيعت كرد و سپس به راه افتاد كه برود ، على ( عليه السّلام ) او را طلبيد و بار ديگر بيعت محكم و اطمينان‌بخشى از او گرفت و با تأكيد به او سفارش كرد كه مكر و حيله نكند و بيعتش را نشكند ، او نيز چنين قولى داد و از آنجا رفت ، چند قدمى برنداشته بود كه براى بار سوّم ، على ( عليه السّلام ) او را طلبيد و باز بيعت محكمى از او گرفت و تأكيد كرد كه نيرنگ نكند و بيعتش را حفظ نمايد . « ابن ملجم » گفت : اى امير مؤمنان ! سوگند به خدا نديدم كه اين گونه برخورد را با احدى - جز من - كرده باشى ، على ( عليه السّلام ) در پاسخ او اين شعر را خواند :
اريد حياته « 1 » و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مراد
« من زندگى او را مىخواهم ، ولى او كشتن مرا ، عذر خود را نسبت به دوست مرادى بياور » . « 2 » سپس فرمود : « اى پسر ملجم ! برو كه سوگند به خدا ! نمىبينم تو را كه به آنچه ( در مورد بيعت خود با من ) گفتى ، وفادار بمانى » . 3 - « معلّى بن زياد » مىگويد : « عبد الرّحمان بن ملجم ، به حضور امير مؤمنان على ( عليه السّلام ) آمد ، از آن حضرت درخواست مركبى كرد كه بر آن سوار شود ، عرض كرد : مركبى به من بده تا بر آن سوار گردم . على ( عليه السّلام ) به او نگريست و فرمود : « تو عبد الرّحمان پسر ملجم مرادى هستى ؟ » ، ابن ملجم گفت : آرى .
هامش
( 1 ) - در بعضى از نسخه‌ها ، به جاى واژهء « حياته » واژهء « حبائه » . ( يعنى من عطا و احسان به او را مىخواهم . . . ) آمده است . ( 2 ) - اين شعر از شعرهاى « عمرو بن معدى كرب » است كه « با قيس بن مكشوح مرادى » دوست بود و بعد بينشان اختلاف شد و قيس نسبت به او دشمنى مىكرد ، ولى « عمرو » به او احسان مىنمود ، در اين وقت ، « عمرو » شعر فوق را گفت . ظاهرا منظور از مصرع دوم اين است كه : « من عذرم را بر او تمام كردم و او ديگر هيچ‌گونه بهانه‌اى براى كشتن من ندارد ، جز هواى نفس و خبث باطن » .