گفتم : فدايت شوم ! امامت بعد از امام صادق ( عليه السّلام ) از آن كيست ؟
فرمود : « اگر خدا بخواهد ، تو را به راه درست هدايت مىكند » .
گفتم : فدايت شوم ! تو همان امام هستى ؟
فرمود : « من آن را نمىگويم » .
با خود گفتم : من در سؤال كردن ، راه صحيحى را انتخاب نكردهام .
سپس به او عرض كردم : فدايت شوم ! آيا تو امام دارى ؟
فرمود : « نه » در اين هنگام دگرگون شدم و شكوه و عظمتى از امام كاظم ( عليه السّلام ) مرا فرا گرفت كه جز خدا آن را نمىداند .
سپس عرض كردم : فدايت شوم ! از تو سؤال مىكنم ، همانگونه كه از پدرت سؤال مىكردم .
فرمود : « سؤال كن تا آگاه گردى ، ولى آن را شايع نكن ، چرا كه اگر شايع كنى سر بريدن در كار است ( و دژخيمان طاغوت به تو دست يابند و گردنت را بزنند ) » .
سؤالهايى كردم ، او را درياى بىكران يافتم ، گفتم : فدايت شوم ! شيعيان پدرت گمراه و سرگردانند ، آيا اين موضوع را با آنان در ميان بگذارم و آنان را به سوى امامت شما دعوت كنم ؟ با اينكه شما از من خواستى كه موضوع را كتمان كنم ؟
فرمود : آن افرادى را كه در آنان رشد و عقل ديدى ، به آنان جريان را بگو ، ولى از آنان پيمان بگير كه آن را فاش نسازند و گرنه سر بريدن در كار است ( و با دست اشاره به گلويش كرد ) .
« هشام » مىگويد : پس از آن ، از حضور امام كاظم ( عليه السّلام ) بيرون آمدم و مؤمن الطّاق را ديدم ، گفت چه خبر ؟
گفتم : هدايت است و داستان را براى او تعريف كردم .
سپس زراره و ابا بصير را ديديم كه به محضر امام كاظم ( عليه السّلام ) رفتهاند و كلامش را شنيدهاند و سؤال كردهاند و به امامت امام كاظم ( عليه السّلام ) باور نمودهاند ، سپس گروههايى از مردم را ديدم كه به حضور آن حضرت رسيدهاند و هركسى به خدمت او رفته ، به
المستجاد من كتاب الأرشاد ( نگاهى بر زندگى دوازده امام ' ع '" ) ( فارسى ) " — صفحة 196
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٩٦