باشد ؛ زيرا منصور در مدينه جاسوسهايى گمارده بود تا از اجتماعات مردم بعد از امام صادق ( عليه السّلام ) گزارش دهند تا آن فردى را كه به دورش جمع شدهاند ، دستگير كرده و گردنش را بزنند لذا ترسيدم كه اين پيرمرد يكى از آن جاسوسها باشد ، به دوستم مؤمن الطاق گفتم : « از من كناره بگير كه در مورد جان خودم و تو نگران هستم ، آن پيرمرد مرا خواسته نه تو را ، از من دور شو تا به هلاكت نرسى و خودت بر هلاكت خودت كمك نكن » . مؤمن الطّاق از من ، فاصلهء بسيار گرفت و رفت .
و من به دنبال پيرمرد به راه افتادم ، در حالى كه گمان مىكردم به دست او گرفتار شدهام و ديگر راه نجاتى نيست ، همچنان به دنبال او مىرفتم به گونهاى كه تسليم مرگ شده بودم ، تا اينكه پيرمرد مرا به خانهء امام كاظم ( عليه السّلام ) برد ، به من گفت : « خدا تو را مشمول رحمتش سازد ، وارد خانه شو ! » .
وارد خانه شدم ، تا امام كاظم ( عليه السّلام ) مرا ديد ، بدون سابقه ، آغاز به سخن كرد و فرمود :
« الىّ الىّ ، لا الى المرجئة و لا الى القدريّة و لا الى الزّيديّة و لا الى المعتزلة و لا الى الخوارج » .
« به سوى من بيا ، به سوى من بيا ، نه به سوى مرجئه و نه قدريّه و نه زيديه و نه معتزله و نه به سوى خوارج » .
پرسيدم : « فدايت شوم ! پدرت از دنيا رفت ؟ » .
فرمود : « آرى » .
گفتم : مقام امامت بعد از او به چه كسى محول شده است ؟
فرمود : « اگر خدا بخواهد تو را به راه راست هدايت مىكند » .
گفتم : فدايت شوم ! برادرت عبد اللّه ، گمان مىكند كه امام بعد از پدرش مىباشد .
فرمود : « عبد اللّه مىخواهد خدا را عبادت نكند » .
المستجاد من كتاب الأرشاد ( نگاهى بر زندگى دوازده امام ' ع '" ) ( فارسى ) " — صفحة 195
مساهمون: العلامة الحلي
ص١٩٥