ولىّ عصر عجّل اللّه فرجه قرار گرفته ، اشعار زير را كه از اشعار مولوى در ديوان شمس تبريزى است ، زمزمه مىكند : ]
بنماى رخ كه باغ گلستانم آرزو است * بگشاى لب كه قند فراوانم آرزو است
زين همرهان سست عناصر ، دلم گرفت * شير خدا و رستم دستانم آرزو است
گفتا بناز ؛ بيش مرنجان مرا برو * آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزو است
دى شيخ با چراغ همىگشت گرد شهر * كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزو است
گفتم كه يافت مىنشود ، گشتهايم ما * گفت آنكه يافت مىنشود آنم آرزو است
يعقوب وار وا اسفاها ، همىزنم * ديدار خوب يوسف كنعانم آرزو است
7 - ملاقات امير اسحاق استرآبادى با امام زمان عجّل اللّه فرجه
علّامهء مجلسى ( ره ) مىگويد : پدرم ( مولا محمّد تقى مجلسى « ره » ) به من گفت :
در زمان ما يك نفر شخص شريف و صالح به نام « امير اسحاق استرآبادى » بود ، كه چهل بار پياده به مكّه رفته بود ، و بين مردم مشهور شده بود كه او طىّ الارض دارد [ يعنى مثلا چندين فرسخ را در يك لحظه طىّ كرده و مىپيمايد ] . در يكى از سالها او به اصفهان آمد ، من با خبر شدم و به ديدارش شتافتم ، در ضمن احوالپرسى ، از او پرسيدم : « در بين ما شهرت دارد كه تو طىّ الارض دارى ، علّت اين شهرت چيست ؟ » .
در پاسخ گفت : يكى از سالها ، عازم مكّه شدم ، وقتى كه با كاروان حجّ به منزلى رسيديم كه از آنجا تا مكّه ، هفت يا ده منزل ( بيش از 50 فرسخ ) راه بود ، و من به علّتى از كاروان ، عقب ماندم ، و به طور كلّى كاروان را گم كردم ، و از جادّهء اصلى به جاى ديگر رفتم و حيران و سرگردان ، در بيابان ماندم ، و تشنگى شديد بر من غالب شد ، به طورى كه از زنده ماندن ، نااميد شدم ، چند بار فرياد زدم :
يا صالح ، يا ابا صالح ارشدنا الى الطّريق يرحمكم اللّه
: « اى صالح ، اى ابا صالح ( امام زمان عليه السّلام ) ، ما را به جادّه هدايت كنيد ، خدا شما را رحمت كند » .
در اين هنگام شبحى از دور ديدم ، همين كه در اين باره انديشيدم ، ناگاه در