تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 560

مساهمون:

ص٥٦٠
گفت : علّت تشيّع ما اين است كه جدّ ما كه اين خاندان ، به او منسوب است ، براى حجّ به مكّه رفت ، گفت : وقتى كه از مكّه بازگشتم و چند منزلگاه را در بيابان پيمودم ، اشتياق پيدا كردم كه پياده شوم ، و پياده راه بروم ، راه طولانىاى را پيمودم ، به طورى كه خسته و درمانده شدم و با خود گفتم : « اندكى مىخوابم تا رفع خستگى شود ، هنگامى كه قافله آمد ، برمىخيزم و همراه قافله حركت مىكنم ، ولى بيدار نشدم مگر آن وقتى كه گرمى تابش خورشيد را در بدنم ، احساس كردم و قافله رفته بود ، و هيچ كس را در بيابان نديدم ، وحشت‌زده و هراسان شدم ، راه را گم كرده ، و اثرى نيافتم ، به خدا توكّل نمودم و با خود گفتم ، به پيمودن راه ادامه مىدهم ، هر گونه كه خدا مرا ببرد ، مىروم ، راه درازى را پيمودم ، ناگاه سرزمين سبز و خرّم و شادانى را ديدم كه گوئى تازه باران بر آن باريده بود ، از خاك آن ، بوى بسيار خوشى به مشامم رسيد ، در وسط آن زمين ، قصرى ديدم كه همانند صفحهء شمشير ، برق مىزد ، گفتم : « اى كاش مىدانستم اين قصر چيست ، و از آن كيست ؟ كه تاكنون نه چنين قصرى ديده‌ام ، و نه وصف چنين قصرى را شنيده‌ام ، به طرف آن قصر حركت كردم ، نزديك در آن ، دو غلام سفيدرو ديدم ، سلام كرد ، با بهترين وجه ، جواب سلام مرا دادند و به من گفتند بنشين كه خداوند سعادت تو را خواسته است ، در آنجا نشستم ، يكى از آنها وارد قصر شد ، پس از اندكى ، بيرون آمد و به من گفت : « برخيز و داخل شو ! » ، برخاستم و وارد قصر شدم ، ديدم ساختمانى بسيار با شكوه و بىنظير است ، غلام پيش رفت و پرده‌اى را كه ، بر در اطاق ، آويزان بود ، كنار زد ، و به من گفت : داخل شو ، داخل شدم ، ديدم جوانى در وسط اطاق نشسته ، و بالاى سرش ، شمشيرى به سقف آويزان است ، و به قدرى بلند است كه نزديك است سر شمشير به سر او برسد ، آن جوان همانند ماه درخشان در تاريكى ، مىدرخشيد ، سلام كردم ، جواب سلام مرا با لطيفترين تعبير داد ، آنگاه فرمود : « آيا مىدانى من كيستم ؟ » . گفتم : « نه به خدا سوگند ! » . فرمود : « من قائم آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله هستم ، من با همين شمشير در آخر الزّمان خارج مىشوم » . در وقت گفتن اين جمله ، اشاره به آن شمشير كرد ،