تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
اسماعيل هرقلى گفت : اكنون كه چنين است و من به بغداد آمده‌ام ، براى زيارت عسكريّين ( امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام در سامرّاء ) مىروم ، سپس نزد خانواده‌ام بازمىگردم . رضى الدّين گفت : فكر خوبى كرده‌اى ، او لباسها و توشه راه را نزد رضى الدّين گذارد و خود به زيارت عسكريّين عليهما السّلام رفت . اسماعيل گفت : به سامرّاء رفتم و به زيارت قبور امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام پرداختم ، و در آنجا داخل سرداب ( همان سردابى كه امام زمان عليه السّلام در آنجا غايب شد ، رفتم و استغاثه كردم و به امام زمان عليه السّلام متوسّل شدم ، تا پاسى از شب در آنجا ماندم و از آن روز تا روز پنجشنبه ، در سامرّاء ماندم . سپس به دجله رفتم و در آنجا غسل كردم و لباس پاكى پوشيدم ، و آفتابه‌اى داشتم ، آن را پر از آب كرده و به زيارت امام هادى و امام حسن عسكرى عليهما السّلام رهسپار شدم . در مسير راه ، چهار سوار را ديدم كه از طرف شهر مىآيند ، در اطراف مشهد عسكريّين عليهما السّلام ، جمعى از اشراف و بزرگان ، گوسفندان خود را در آنجا مىچراندند ، گمان كردم كه آن سواران صاحب آن گوسفندان مىباشند ، وقتى كه به هم رسيديم ، دو جوان از آن چهار سوار را ديدم ، كه در گونهء يكى آنها خطى رسته بود ، هر دو آنها شمشير بر كمر بسته بودند ، و يكى از آنها پير مردى پاكيزه بود كه در دستش نيزه بود ، چهارمى را ديدم شمشيرى به كمر بسته ، و فرجى « 1 » رنگين بر بالاى شمشير پوشيده و تحت‌الحنك انداخته است . در اين هنگام پير مردى كه نيزه داشت ، در دست راست راه ايستاد و كعب نيزه‌اش را بر زمين زد ، و آنكه فرجى پوشيده بود ، در وسط راه در برابر اسماعيل هرقلى ايستاد ، و هر چهار تن به اسماعيل هرقلى سلام كردند ، اسماعيل به سلام آنها جواب داد ، آنكه فرجى پوشيده بود به اسماعيل گفت : « آيا فردا نزد خانواده‌ات مىروى ؟ » . اسماعيل گفت : « آرى » .
هامش
( 1 ) فرجى : لباسى كه دامن گشاد و وسيع دارد ( مترجم ) .
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 565 | الشيخ عباس القمي / اشتهاردى