گذاشت ، و سيلى بر او مىزد و مىگفت : « تو كسى هستى كه در نزد ما اظهار ايمان مىكنى ، ولى شكّ و شرك « 1 » خود را پنهان مىسازى ، اگر امامت حضرت جواد عليه السّلام از طرف خدا است ، هرگاه او كودك يك روزه باشد همانند پيرمردى عالم است ، بلكه بالاتر ، و اگر از طرف خدا نباشد ، هرگاه هزار سال عمر كند ، مانند يك فردى از ساير مردم است ، اين موضوعى است كه سزاوار است دربارهء آن فكر شود » .
پس از آن ، ساير حاضران ، به يونس رو كردند و او را سرزنش نمودند ، آن وقت ، ايّام حجّ بود ، هشتاد نفر از فقهاى بغداد و ساير مردم كه براى انجام حجّ ، بيرون آمده بودند به مدينه آمدند تا از نزديك با امام جواد عليه السّلام ديدار نمايند ، در مدينه به خانهء امام صادق عليه السّلام كه خلوت بود ، وارد شدند ، بر روى فرش بزرگى كه در آنجا گسترده شده بود ، نشستند ، آنگاه ديدند عبد اللّه بن موسى ( ع ) ( عموى حضرت جواد عليه السّلام ) آمد و در صدر مجلس نشست ، شخصى اعلام كرد كه اين آقا ، فرزند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است ، هر كس سؤال دارد از او بپرسد .
چند مسأله از او سؤال شد ، ولى او جواب نادرست داد ، حاضران متحيّر و اندوهناك شدند و فقهاى مجلس ، پريشان گشتند ، تصميم گرفتند كه برخيزند و آن خانه را ترك كنند ، و با خود مىگفتند : « اگر حضرت جواد عليه السّلام پاسخ سؤالات ما را مىدانست ، عبد اللّه جواب نادرست به ما نمىداد ، در اين هنگام ناگاه درى از جانب صدر مجلس ، بازشد و موفّق ( غلام و خدمتكار حضرت جواد عليه السّلام ) وارد مجلس شد ، و حضرت جواد عليه السّلام را نشان داد و گفت : « اين ، ابو جعفر ( حضرت جواد عليه السّلام ) است » كه هم اكنون مىآيد ، همهء حاضران به احترام او مىكند . راستگو و مورد وثوق است . حضرت رضا عليه السّلام پيراهنى از پيراهنهاى خود را همراه سى درهم از درهمهاى خود به او داد ( محشّى ) .
هامش
( 1 ) ناگفته نماند چنان كه در پاورقى قبل ، بيان شد ؛ يونس به عبد الرّحمن ( ره ) از رجال برجسته و موثّق شيعه بود ، و به تعداد امامان عليهم السّلام آگاهى داشت ، و در اين راه استوار بود ، و بر فرض صحّت حديث فوق ، گويا او در آن مجلس ، تقيّه مىكرده است ، زيرا « ريّان بن صلت » ، با اينكه موثّق بود ، از اصحاب خاص معتصم ، خليفه وقت به شمار مىآمد .