تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
خليفهء عبّاسى ) امام جواد عليه السّلام براى حجّ ، به مكّه رهسپار شد ، من نيز در كاروان او بودم ، روزى با جماعتى در محضر آن حضرت ، كنار سفره نشسته بوديم ، و عدّه‌اى از دوستان سلطان ( خليفه ) نيز حاضر بودند ، من به آن حضرت عرض كردم : « قربانت گردم ، والى سلطان در سرزمين ما ، مردى از دوستان و ارادتمندان شما خاندان رسالت است ، و در دفتر ديوان مالياتى او ، مقدارى ماليات براى دريافت از من ، ثبت شده است ، اگر صلاح بدانى ، نامه‌اى براى او بنويس تا به من احسان كند » . فرمود : « او را نمىشناسم » ، عرض كردم : فدايت شوم ، همان گونه كه گفتم ، او از علاقه‌مندان شما است ، نامهء شما در نزد او ، براى من سودمند خواهد بود . حضرت جواد عليه السّلام كاغذى برگرفت و در آن چنين نوشت : « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، امّا بعد : رسانندهء اين نامه نزد من از تو به خوشرفتارى ياد كرد ، و اظهار نمود كه در اين شغل و مقامى كه دارى ، نيكىها نموده‌اى ، پس به برادرانت احسان كن ، و بدان كه خداوند از تمام كردار تو ، حتّى اگر به اندازهء ذرّه‌اى باشد ، سؤال مىكند » . او مىگويد : به سيستان بازگشتم ، موضوع نامه ، قبل از رسيدن من ، به گوش والى آنجا به نام « حسين بن عبد اللّه نيشابورى » رسيده بود ، او تا دو فرسخى شهر به استقبال من آمد ، من نامهء امام جواد عليه السّلام را به او دادم ، او آن را بوسيد و بر چشم خود نهاد و گفت : « چه حاجت دارى ؟ » . گفتم : « در دفتر ماليات شما ، فلان مبلغ ماليات ، به نام من ثبت شده است » ، والى دستور داد ، آن ماليات را از عهدهء من برداشتند ، و گفت : تا آن زمان كه حكومت اين سامان در اختيار من است ، تو از دادن ماليات معاف هستى ، سپس پرسيد : « افراد خانوادهء تو كه مخارجشان با تو است ، چند نفرند ؟ » ، من تعداد آنها را گفتم ، دستور داد به اندازهء معاش ما ، بلكه بيشتر به ما دادند ، و تا او زنده و حاكم آن ديار بود ، من ماليات نپرداختم ، و تا آخر عمرش همواره صله و انعام او به ما مىرسيد .