عدّهاى را نام بردم كه مىشناسم ، در اين هنگام به خاطرم خطور كرد كه موسى بن جعفر عليه السّلام از دنيا رفته است .
سندى بن شاهك ، به سراغ همهء آنها كه نام برده بودم فرستاد ، و همه را مانند من احضار كرد و از آنها پرسيد : آيا كسانى كه موسى بن جعفر عليه السّلام را بشناسد ، مىشناسيد ؟ آنها گفتند : آرى ، و عدّهاى را نام بردند ، او به سراغ آنها فرستاد و آنها را نيز احضار كرد ، و همهء ما كه حدود پنجاه و چند نفر بوديم ، در خانه اجتماع كرديم ، كه همهء ما امام كاظم عليه السّلام را مىشناختيم ، و با او مصاحبت كرده بوديم ، صبح شد ، سندى بن شاهك برخاست و به خانهاش رفت ، ما نماز صبح را خوانديم .
آنگاه نويسندهء سندى بن شاهك ، از خانهء او بيرون آمد و در دستش طومارى بود و در آن طومار ، نام ما و آدرس خانههاى ما را نوشته بود ، و شغل و پست ما را نيز نگاشت و سپس به خانهء سندى بن شاهك رفت ، طولى نگذشت كه سندى نزد من آمد و دست بر من زد و گفت : « اى ابا حفص ! برخيز » . برخاستم و حاضران نيز برخاستند و وارد اطاقى [ كه جنازهء موسى بن جعفر عليه السّلام در آنجا بود ] شديم .
سندى بن شاهك به من رو كرد و گفت : « اى ابا حفص ! روپوش را از روى موسى بن جعفر عليه السّلام كنار بزن » . روپوش را كنار زدم ، فهميدم كه آن حضرت از دنيا رفته است ، گريه كردم و كلمهء استرجاع ( انّا للّه . . . ) گفتم .
آنگاه سندى بن شاهك به همهء حاضران گفت : « به موسى بن جعفر عليه السّلام نگاه كنيد » ، آنها نگاه كردند ، سپس گفت : « همهء شما گواهى دهيد كه اين جنازه ، جنازهء موسى بن جعفر عليه السّلام است » ، آنگاه به غلامش گفت : جامه را از بدن موسى بن جعفر عليه السّلام كنار بزن ، او چنين كرد ، سندى بن شاهك به ما گفت :
« بدن موسى بن جعفر را ببينيد ، آيا در بدن او آثارى كه خوشتان نيايد مىبينيد ؟ » ، گفتيم : « نه ، چيزى نمىبينيم ، جز اينكه او از دنيا رفته است » .
در اين هنگام سندى بن شاهك ، به ما گفت : « پس از اينجا بيرون نرويد تا او
أنوار البهية ( نگاهى بر زندگى چهارده معصوم ع ) ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٣١١