80 - شبى در حالى كه عمر بن الخطّاب مشغول شبگردى بود چراغ خانهاى را روشن ديد و صداى زن و مردى را شنيد .
او به خيال اينكه اين زن و مرد در اين نيمهء شب مشغول كار خلاف مىباشند بى درنگ به در آن خانه رفته و پس از كوفتن درب وارد آن خانه شد و مشاهده نمود كه زنى در كنار مردى نشسته و به خواندن شعر مشغول مىباشد .
و جامى نيز در دست آن مرد ديد .
در اين هنگام عمر بن خطّاب به آن مرد گفت : اين زن كيست ؟ و اين جام چيست ؟
آن مرد جواب داد : اين زن همسر من است كه دارد براى من شعر مىخواند .
و اين جام كه مىبينى ظرف آب است . و من با همسرم به شبنشينى مشغول بودم .
سپس آن مرد به عمر گفت : شما حق نداشتى وارد خانهء من شوى . مگر نشنيدهاى كه خداوند فرمود : تجسّس نكنيد .
عمر در جواب به او گفت : راست مىگويى .
سپس از خانهء آن مرد بيرون آمد « 1 » .
هامش
( 1 ) -
خرج مع عمر بن الخطاب و معه عبد الرحمن بن عوف يعسّان . فتبيّنت لهما نار . فأتيا و استأذنا .
ففتح الباب . فدخلا . فإذاً رجل و امرأة تغنّي و على يد الرجل قدح .
فقال عمر : من هذه منك ؟ قال : امرأتي . قال : و ما في هذا القدح ؟ قال : ماء .
فقال للمرأة : ما الّذي تغّنين ؟
قالت : أقول :تطاول هذا الليل و اسودّ جانبه * و أرّقني إلّاحبيب الاعبه
فو اللّه لو لا خشية اللّه و التقى * لزعزع من هذا السرير جوانبه
و لكنّ عقلي و الحياء يكفّني * و أكرم بعلي أن تنال مراكبهفقال الرجل : ما بهذا أمرنا - يا أمير المؤمنين - .
قال اللّه تعالى : وَ لا تَجَسَّسُوا .
فقال عمر : صدقت . و انصرف
( مجمع البيان ج 9 ص 203 ) .