تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انقراض سلسله صفويه ( فارسي ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
هيئت اعزامى و اصل و خود رهبر آن شود و مارى پتى را بىدرنگ به قسطنطنيه بفرستد . در اين ضمن مارى براى بزرگ‌ترين اقدام خود ، يعنى بازديد از دربار ايران ، نقشه مىكشيد و چون مورد عنايت خان ايروان بود ، وى را راضى كرد كه بگذارد برود و نامه‌اى در خصوص او به حاكم تبريز بنويسد . همچنين خان يك نفر ارمنى فرارى را ، به نام امامقلىبيگ ، كه با نام تصنعى كنت دوزاگلى « 1 » در اروپا مرتكب كارهاى خطا شده بود به عنوان منشى همراه او فرستاد . در آغاز دسامبر ، هنگامى كه ميشل به مرز ايران نزديك مىشد ، اعضاى هيئت اعزامى از ايروان عازم دربار ايران شدند . در رأس آنها مارى پتى و ژوزف فابر جوان ( كه به او لقب ايلچى داده بودند ) و همچنين مسنيه ، كشيش يسوعى ، حركت مىكردند . ميشل شتابان به راه افتاد و از بيم آن كه مبادا در ايروان بازداشت و توسط خان مسموم شود ، از رفتن به آنجا اجتناب كرد و در نخجوان به هيئت ملحق شد ولى دريافت كه كارى عليه مارى نمىتواند بكند زيرا نگهبانانى كه خان ايروان همراه او فرستاده بود از او حمايت مىكردند . ناچار پس از مذاكرات محرمانه با مسنيه ، جداگانه به تبريز رفت و در نزد پرايسودن « 2 » رئيس هيئت كاپوسن‌ها در اين شهر اقامت گزيد و اوضاع را براى او و دوستانش شرح داد و همگى متفق القول شدند بر اين كه مارى نبايد رياست هيئت اعزامى را بر عهده داشته باشد . مع‌الوصف ، هنگامى كه هيئت اعزامى وارد شد ميشل نتوانست اقدامى عليه مارى بكند ، زيرا در اين وقت به حكم نامهء خان ايروان خطاب به حاكم تبريز تحت حمايت شخص اخير بود . تنها كارى كه ميشل توانست بكند اين بود كه خود را به عنوان سفير معرفى كرد و نامه‌اى در خصوص اخلاق و رفتار مارى به شاه نوشت و اطلاع داد كه مأموريت دارد وى را توقيف كند و به فرانسه بفرستد ولى مأموران ايرانى مانع از اين عمل شده‌اند . « 3 » اما اين نامه به مقصد نرسيد زيرا دزدان به قاصدى كه آن نامه را همراه داشت حمله كردند و آنچه داشت به يغما بردند . امامقلى بيگ ، منشى مارى ، به خان تبريز اطلاع داد كه ميشل ظاهرا مرد متقلب و دروغ گويى است زيرا در ظرف مدت نسبتا كوتاهى كه از مرگ فابر گذشته است ، امكان ندارد كه ميشل اعتبار نامهء خود را دريافت داشته باشد . هم‌چنين گفت كه ميشل نه تنها عده‌اى همراه خود ندارد بلكه هدايايى براى شاه نياورده است . خان هم ميشل را به سردى پذيرفت . روزى ميان مارى و ميشل در حضور مسنيه و مبلغ مذهبى ديگرى مباحثه‌اى در گرفت . مارى در نهايت خضوع و فروتنى پرسيد آيا به دار آويخته خواهد شد . ميشل پاسخ منفى داد و بعد از مارى خواست كه فهرست هدايايى را كه بايد به شاه تقديم شود به وى بدهد . در اين هنگام مارى سخت خشمگين شد و به همگى دشنام داد و تهديد كرد كه دست از كيش و آيين خود بر خواهد داشت و از شاه و
هامش
( 1 )Zagly. ( 2 )Issoudun. ( 3 )Michel , « Memoire » p . 15.