ميرزا مهدى ، نادر از طرف طهماسب به دربار روسيه پيغام فرستاد كه بايد گيلان را تخليه كند . « 1 »
استانيان در گزارشى كه در 11 نوامبر / 31 اكتبر 1728 به لندن فرستاد نوشت كه هرگاه ايران توسط شاه زادهاى متحد شود ، ترديدى نيست كه نخستين تصميم او بازگرفتن متصرفات روسيه و بيرون كردن روسها از آن قسمت از آسيا خواهد بود كه آن را ميراث مسلمانان مىنامند . « 2 »
با وجود اين ، نادر تا مدتى متعرض روسها در گيلان نشد . بايد به خاطر داشت كه در سال 1728 ، نادر به آورامف گفت كه اگر لشكركشى او عليه افغانهاى ابدالى به پيروزى انجامد ، روسهاى مقيم ايران بايد سوار كشتى شده و به كشور خود برگردند . « 3 » نادر پس از اداى اين كلمات دريافت كه زياده روى كرده است ، زيرا به آورامف گفت : « 4 »
« در حقيقت روسها با ما دوستانه رفتار مىكنند و من نمىدانم چرا بايد با آنها بجنگيم . گيلان سيصد سال در دست پادشاهان ما بوده و حالا كه روسها چند سال است در آنجا هستند ، مىتوانند آن را نگاه دارند . »
آورامف طبعا ديده بود كه نادر تا چه اندازه بر روحيهء طهماسب تسلّط دارد ، و در ژانويهء 1729 ، هنگامى كه عازم مراجعت به روسيه بود ، از اعتماد الدولهء طهماسب پرسيد كه چرا آن شاه زاده از روسها عليه دشمنان خود تقاضاى كمك نمىكند ؟ وزير در پاسخ گفت كه اگر طهماسب چنين كارى بكند ، نادر از خدمت او دست خواهد كشيد و موقعيّت آن شاهزاده متزلزل خواهد شد . « 5 »
نادر آن قدر كه از تركها تنفّر داشت از روسها بدش نمىآمد . و علت آن هم سياست مسالمت آميز روسها و چشم پوشيدن آنها از متصرفات خود در ايران بود . و اگر چه تحقق اين امر مدتى به طول انجاميد ، ولى روسها بر خلاف تركها بدون توسّل به جنگ حاضر به سازش شدند .
اگر چه اين موضوع از حدود اين كتاب فراتر مىرود ، ولى عقبنشينى روسها به اين طريق صورت گرفت :
چنان كه ديديم روابط ژنرال لواشف با طهماسب دوستانه بود ، و حتى در تابستان 1730 هنگامى كه قواى ايران تركها را در اردبيل محاصره كرده بود ، به طور غير رسمى به ايرانىها كمك كرد . وى از طرف امپراتريس روسيه ، آنا ايوانوا ، مأمور بستن معاهدهاى با طهماسب شد به منظور پس دادن ايالات گيلان و مازندران و استرآباد . « 6 » در تاريخ 18 ر 7 اكتبر 1730 ، امپراتريس
هامش
( 1 ) . تاريخ نادرى ، ص 55 .
( 2 ) .State Papers 97، جلد بيست و پنجم .
( 3 ) . - اواخر فصل بيست و پنجم .
( 4 ) .Zapiski، ص 101 .
( 5 ) . همان كتاب ، ص 103 ، اين آخرين فقره در يادداشتهاى روزانهء آورامف بود .
( 6 ) . بوتكوف ، جلد اول ، ص 106 .