فصل بيست و پنجم جنگ با افغانهاى ابدالى
چنان كه در فصل پيش ديديم ، ميان طهماسب و سردار نيرومند او بر سر به دست آوردن قدرت و اختيارات كشمكشى در گرفته بود كه عاقبت در سبزوار به نفع نادر تمام شد . از اين تاريخ به بعد طهماسب تقريبا قدرتى نداشت و مجبور بود هر چه نادر مىگويد بپذيرد . « 1 » اين شاهزاده اگر چه از لحاظ نظامى ارزشى نداشت ، معالوصف چون تنها فرزند بازماندهء شاه سلطان حسين بود و ادعاى او در مورد تاج و تخت ايران مشروعتر به نظر مىرسيد ، به درد نادر مىخورد . اين موضوع كه جلب توجه ايرانيان را مىكرد بسيار اهميت داشت .
نقشهء نادر اين بود كه افغانهاى ابدالى را قبل از شكست دادن غلجايىها و استرداد تاج و تخت صفوى مطيع و منقاد سازد و اين خود سياست عاقلانهاى بود . اگر چه ابدالىها ، چنان كه ديديم ، در اثر نفاق داخلى ضعيف شده بودند ، ولى طايفهاى نيرومند و جنگ آور به شمار مىآمدند . درست است كه در آن موقع به خصوص مايهء نگرانى نبودند و احتمال نمىرفت كه به يارى غلجايىها بشتابند ، ولى ممكن بود كه از غيبت طهماسب و نادر در خراسان غربى استفاده كنند و مشهد را به تصرف در آورند و با اين ترتيب ضربهء مهلكى به نهضت آزاد ساختن ايران وارد سازند .
اگر چه نادر اعتماد و اطمينان بىپايانى به رهبرى خود داشت ، ولى به تجربه دريافته بود كه بايد مدتها بكوشد تا قوايى را كه در اختيار دارد به صورت لشكرى جنگنده و مهيب در آرد .
شكستهاى پىدرپى كه سرداران صفوى خورده بودند چنان روحيهء ايرانىها را خراب كرده بود كه اكثرا از ديدن افغانها وحشتزده مىگريختند . « 2 » بنابراين مىبايستى حس اعتماد آنها را
هامش
( 1 ) . ولى بعدا بعضى از طرفداران طهماسب باعث مزاحمت نادر شدند .
( 2 ) . به استثناى مردم شجاع قزوين و بن اصفهان كه پاىدارى كردند .