تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انقراض سلسله صفويه ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
آورامف بدبخت دوباره دچار وحشت شد و كوشيد از خود دفاع كند ، ولى طهماسب سخنانش را قطع كرده و گفت : « بس است ديگر . راجع به كار حرف نزنيم و به جاى آن خوش باشيم ! » سپس دوباره به رامشگران فرمان داد بنوازند و شخر و تنقلات و سيب به حاضران تعارف كنند . پس از آن كه بطرىهاى شخر تمام شد ، طهماسب از آورامف پرسيد باز هم از آن دارد يا نه ، و چون آورامف جواب مثبت داد دوباره بطرىها را پر كردند . بعدا طهماسب از آورامف خواهش كرد مقدارى شخر برايش نگاه دارد و بيشتر از آن بسازد و كمى هم ودكا براى استفادهء شخص او تهيه كند . « 1 » از يادداشت‌هاى آورامف چنين بر مىآيد كه طهماسب غالب اوقات خود را به مىگسارى مىگذرانيد . در اين يادداشت‌ها مكرر از تقاضاى طهماسب براى به دست آوردن ودكا سخن به ميان مىآيد . آورامف بعد از اين تجربهء تلخ در خواجه ربيع ، بدون اعتراض ، هميشه مقدارى ودكا مىفرستاد . با وجود اين ، قبل از اين كه به روسيه بازگردد ، يكى از مأموران مست ، نيمه شبى به خانهء او آمد و گفت طهماسب بسيار عصبانى است و بايد مقدارى ودكا بىدرنگ برايش بفرستد . در اوايل 1729 ، هنگامى كه آورامف از مهمان دار پرسيد چرا اجازهء مراجعت به روسيه به او داده نمىشود ، اين شخص پاسخ داد كه شنيده است طهماسب باز مقدارى ودكا مىخواهد و اگر آورامف بتواند از آن تهيه كند ، خواهد توانست به روسيه بازگردد . عاقبت آورامف موفق شد خواهش شاه‌زاده را بر آرد و بعد از آن به كشور خود مراجعت كرد . « 2 » ميكلو خوما كلاى « 3 » در تفسيرى كه راجع به يادداشت آورامف به دست مىدهد مىنويسد كه طهماسب طبيعتا احمق نبود ، ولى متذكر مىشود كه از خود اراده‌اى نداشت و در نتيجهء تربيتى كه در حرم‌سرا يافته بود ، به باده‌گسارى و فسق و فجور عادت كرده بود . چند تن از طرف‌داران درست كار و صادق او بسيار بدبين بودند . روزى مهمان‌دار باشى به آورامف گفت كه به عقيدهء او شاه ، يعنى طهماسب « 4 » ، هرگز در زندگى موفق نخواهد شد ، زيرا هميشه مست است و كسى جرئت ندارد او را سرزنش كند . « 5 » فرق شخصيت اين نوادهء فاسد شاه عباس اول با نادر از زمين تا آسمان بود . در حقيقت
هامش
( 1 )Zapiski , pp . 95 - 6. ( 2 ) . همان كتاب ، ص 97 . ( 3 )Miklukhomaklai. ( 4 ) . طرف‌داران طهماسب هميشه او را شاه مىدانستند ، زيرا وى پس از سقوط اصفهان و كناره‌گيرى پدر ، خود را در قزوين شاه ناميده بود . ولى چون قدرت حقيقى در ايران اول در دست محمود و بعد اشرف بود ، اين اشخاص بيشتر شايستگى اين لقب را داشتند . براى اجتناب از اشتباه ، طهماسب را شاه‌زاده يا به اسم ناميده‌ام ، تا اين كه در نوامبر 1729 در اصفهان بر تخت سلطنت نشست . ( 5 ) . آورامف ، ص 97 .