فصل چهاردهم كنارهگيرى شاه سلطان حسين و به تخت نشستن محمود
شاه تيرهبخت با پريشانى و افسردگى بر اسبى كه محمود برايش فرستاده بود سوار شد ، زيرا اسبهاى اصطبل سلطنتى همگى به مصرف خوراك رسيده بود ، و از ميان كوچههاى پر از نعش پاى تخت عبور كرد . چند نفرى از ساكنان شهر وى را با تعداد كمى از ملتزمان ركابش ديدند و سكوت غمانگيز آنها به قول يكى از نويسندگان معاصر « حاكى از تألمى بود كه بيشتر از گريه و زارى آنان تأثير داشت . از نگاههاى تعجبآميز و ترسناك آنها مىشد حدس زد كه رقت ، بهت و نوميدى چنان بر آنها مستولى شده است كه نالههايشان را در گلو خفه كرده است » . « 1 » اگر چه ماتم زده بودند ، معالوصف اظهار اميدوارى مىشد كه محمود تاج و تخت را نپذيرد . « 2 »
شاه و همراهان او بعد از گذشتن از زايندهرود ، به طرف راست منحرف شدند و آهسته به سوى فرحآباد پيش رفتند . در ايامى كه وى مبالغ گزافى صرف ساختمان آن مىكرد ، هرگز به خاطرش نمىرسيد كه ممكن است روزى با اين حالت غمانگيز و شرمآور به آن نزديك شود .
به زودى اهانت ديگرى به او كردند . توضيح آن كه وقتى به پايهء كوه صفه رسيد ، از فرح آباد خبر دادند كه محمود هنوز بيدار نشده است . بعد از آن كه افغانها نيم ساعتى او را در آفتاب نگاه داشتند به او اجازه دادند پيش برود . « 3 »
خوشبختانه شرح موثقى از رفتار محمود با شاه سلطان حسين و از آنچه در ملاقات آنها گذشت در دست داريم . در بيستم اكتبر ، وقتى ديگر مسلم شد شهر در هر لحظه سقوط خواهد كرد ، كنسول فرانسه ، آنژدوگاردان ، منشى و مترجم خود ، ژوزف آپى سليميان ، را به فرح آباد نزد محمود فرستاد تا از او بخواهد اقدامى عليه فرانسويان مقيم اصفهان به عمل نياورد . ژوزف هم با آن كه جانش در خطر بود از خطوط افغانىها و ايرانىها گذشت و به حضور محمود رسيد .
هامش
( 1 ) . كروسينسكى ، ص 255 .
( 2 ) . زبدة التواريخ ، ورقa208 .
( 3 ) . كلراك ، جلد اول ، ص 342 .