خاتمه
مذهب ابو الحسين بصرى بر آراى كلامى علّامه حلّى اثرى سازنده داشت و در تمام مسايل اختلافى با بهشميه ، علامه دقيقا از اين مسايل پيروى مىكرد .
در قلمرو عدل او راى اين مذهب را برگزيد كه فاعل قادر نمىتواند بدون داعيى مرتكب فعلى شود . از اين جهت او عقيده بهشميه را ، كه فاعل قادر مىتواند بدون داعيى افعال ساده را انجام دهد ، رد مىكرد . او اين نظام را نسبت به خداوند قابل اجرا مىدانست ، از اينرو از نظر ابن ملاحمى پيروى مىكرد كه خداوند ، در صورت وجود داعيى ، مكلف است از هر جهت به مصلحت بشر عمل كند . در مورد بعضى اختلافات جزئى كه در مسألهء عوض وجود داشت علامه آراى ابن ملاحمى را بر آراى بهشميه ترجيح مىداد .
در مسألهء صفات الهى او در رد نظريهء احوال ، كه بهوسيلهء بهشميه شكل گرفته بود ، دقيقا از ابو الحسين بصرى پيروى مىكرد و فقط معتقد به احكام صفات الهى بود . در مورد ارادهء خداوند علامه باز هم پيرو ابو الحسين بود كه او نظريه بهشميه را ، كه معتقد بودند ارادهء خداوند ارادهاى حادث و لا فى المكان است ، رد مىكرد و در عوض اصرار داشت كه اراده خداوند را بايد عين داعى او براى انجام فعل دانست . در اين مسأله كه آيا علم خداوند به تبعيت از امور حادث در معرض تغيير است ، علامه طرفدار نظريهء ابو الحسين و مذهب او بود كه اين تغيير محدود به تعلق بين ذات او و موضوع علم اوست . او در اينكه خداوند بر هر فعل ممكنى از جمله افعال خاص بشرى قادر است ، از نظر آنان پيروى مىكرد .
او نيز در رد موضع بهشميه كه بر حقيقت ذوات و صفات ذات در حالت معدوم تصريح مىكردند پيرو ابو الحسين بود . بهنظر او بر معدوم نمىتوان اطلاق شىء كرد . بر اين اساس علامه نظر فناء و اعاده ابن ملاحمى را برگزيد . چون اشياء در حالت معدوميت واقعيت