تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انديشه هاى كلامى علامه حلى ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
مانند علامه ، مخالف رأى فيلسوفان بود كه معتقد بودند خداوند نمىتواند مخلوق خود را فانى سازد . به احتمال زياد علامه در مورد اين نكات تحت‌تأثير افكار رازى بوده است . امّا علامه با اين نظر رازى ، كه تأكيد مىكرد خداوند ممكن است معدوم را اعاده كند ، كاملا مخالفت داشت . به عقيدهء رازى خداوند قادر است افراد را بازآفرينى كند حتى اگر ذات مخصوص آنها به هنگام فناء نابود شده باشد . در اين مورد او همرأى اشعريان متقدم بود . آنها اعادهء حيات را به‌عنوان خلقت جديد موجودات ، نظير خلقت اول‌شان رد مىكردند . در قدرت مطلق خداوند است كه موجودات منفرد را براى مرتبه دوّم بيافريند هر چند ذات آنها در دوران فنا نابود شده باشد . « 1 » رازى نظر پيشينيان خود را مىگويد و دلايل خود را براى آن مىآورد :
هامش
1984 , 105 . n . 6اما نقل شده كه بعدا آن را رد كرد ( ر . ك : الكامل فى اختصار الشامل ، 74 پ ؛ انصارى غنيه 92 ر ) . او در مورد قديم بودن صفات خداوند شك كرد . آيا اين صفات به عرض بقاء نياز دارند يا ندارند ؟ اگر نيازمند به عرض بقاء هستند اين مخالف نظرى است كه هيچ عرضى ذاتى خداوند و صفات او نمىباشد ( براى محال بودن اين بنابر عقيده اشعريان ر . ك : جوينى ارشاد 44 ) نقل شده كه اشعرى معتقد بود صفات خداوند به‌علت بقاء او باقى مىمانند ( ابن فورك ، 43 ، 237 ، 7 - 326 ، 337 ) . به‌نظر باقلانى ، نتيجه اين رأى اين است كه هر چيزى در اصل ممكن است بذاته باقى بماند ( انصارى ، غنيه ، 92 ر الكامل فى اختصار الشامل ، 74 پ ) . او براساس اين اصل اشعريان كه اعراض باقى نمىمانند گويا استدلال مىكرده است كه جواهر نياز به عرض بقا ندارند بلكه تا زمانى كه حداقل يك نمونه از هر نوع عرضى در آن باشد آنها باقى مىمانند ( انصارى ، غنيه ، 93 پ ) . بنابراين او فناء را امتناع هر نوع عرضى مىدانست ( همان ) . براى آن‌كه از اعتبار موضعش نزد بهشميه كاسته نشود او معمولا ترجيح مىداد در بحثهايش بگويد كه جوهر وقتى فانى مىشود كه كون از آن زايل شود . ( انصارى ، شرح ، 130 ر - پ ؛ همو ، غنيه ، 93 پ ؛ تقى الدين ، 289 ؛ نيز ر . ك : غزالى ، تهافت 9 - 88 كه اين نظر را به‌عنوان موضع گروهى از اشعريان نقل مىكند ) . اشعريان معتقد بودند كه جوهر ، بجز كون ، ممكن است بدون عرض ملازم آن وجود داشته باشد . ( ر . ك : فرانك ، وجود ، 94 ؛ نيز علامه ، مناهج ، 82 ر ؛ نيز خليف ، بررسى احوال فخر الدين رازى ، 150 يادداشت 5 به بعد كه شك خود را درباره اصالت اسناد اين نظر اصلاح شده از طرف نويسندگان بعدى به باقلانى اظهار مىكند . مخصوصا براساس شرح و غنيه انصارى جايى براى توجيه كامل اين شك باقى نمىماند . روايات ديگرى نقل شده كه باقلانى به اين نتيجه رسيد كه دليلى بر عدم بقاى اعراض بذاته وجود ندارد . بر اين اساس او توضيح ديگرى براى فنا بيان كرد و آن را اعدام مستقيم ابدان از جانب خداوند تبيين كرد . هرچند جوينى اين آخرين امكان را رد مىكرد ، با نظر اصلاح شده باقلانى دربارهء بقاى جواهر همرأى بود ( ارشاد 10 - 140 ) . بنابراين او فناء را جدايى هر نوع عرضى از جوهر مىداند . او ، برعكس باقلانى ، از اكوان مخصوصا نام نمىبرد . نظر جوينى را مىتوان موضع اصلاح شده باقلانى دانست . ( 1 ) - انصارى ، غنيه ، 213 پ - 214 ر ؛ ابن فورك ، 55 ، 111 ، 240 ، 3 - 242 ؛ بغدادى ، اصول الدين ، 4 - 233 ؛ رازى ، محصّل ، 334 ؛ همو ، تفسير ، ج 9 ، باب 17 : 32 ؛ جرجانى 244 .