شئ ديگر اطلاق مىشود ، لازم است كه اين كلمه را به صورت مجازيش بياوريم . اگر ما از اين نظر تبعيت كنيم كه انسان در بدنش داراى اجزاى اصلى است ، اعاده بهمعناى گردآورى مجدّد اجزاى ( بدن ) بعد از تفرق آنهاست . و اگر اين نظر را بپذيريم كه انسان مركب از جسم و نفس ناطقه است آن بهمعناى اعادهء نفس است به بدنى ديگر بعد از فناى بدن اولى . « 1 »
رازى ، مانند علامه ، روا مىدانست كه خداوند ممكن است جهان را با فعل مستقيم فانى سازد . « 2 » بنابراين استدلال مىكرد ممكن نياز به مؤثرى دارد كه يا موجود است يا موجود نيست ؛ وجود يا عدم وجود ممكن ، به ذات خود ممكن است . تأثير فاعل مربوط به اين امكان احتمال دارد چيزى را بيافريند يا فانى سازد . « 3 » در اينجا او نيز با موضع اشعريان متقدم كه منكر اين بودند كه فاعلى بتواند چيزى را فانى سازد اختلافنظر داشت . « 4 » او ، نيز
هامش
( 1 ) - معارج ، 129 ر .
( 2 ) - اربعين ، 279 ؛ معالم ، 7 - 116 .
( 3 ) - اشاره 38 ر ؛ اربعين 79 ، براساس اين اصل كه ممكن هميشه نياز به مؤثرى دارد ، رازى با پيشينيان خود در مسأله بقا اختلافنظر داشت . در مورد نظرش نسبت به بقاى اعراض نيز چنين بود . در حالىكه اشعريان بنابر سنت خود معتقد بودند اعراض نمىتوانند بذاته باقى باشند ( ابن فورك ، 230 ، 237 ، 337 ؛ جوينى ، ارشاد ، 139 ) ، رازى اين امكان را تأييد مىكرد . اعراض ممكن الوجودند . اگر كسب وجود كنند تا علت آنها باقى است ، باقى مىمانند . اگر زمانى قرار باشد كه نابود شوند از امكان به امتناع ذاتى تبديل مىشوند . بهموجب قوانين امكان اين ميسّر نيست . ر . ك : معالم ، 34 .
( 4 ) - انصارى ، شرح 130 پ به بعد . همو ، غنيه ، 92 پ ؛ الكامل فى اختصار الشامل 75 ر - پ . امّا نقل شده كه باقلانى با تأثير از استدلالهاى مخالفان مجبور شد روا بداند كه خداوند ممكن است ابدان را با فعل مستقيم معدوم كند ؛ ر . ك : الكامل فى اختصار الشامل ، 74 ر ؛ انصارى ، غنيه 73 پ ؛ همو ، شرح ، 130 ر ؛ رازى ، تفسير ج 15 ، باب 30 : 53 ؛ در مورد اظهارات ديگرش درباره فناء بعدا خواهيم ديد . غزالى در تهافت ، ( 1 - 90 ) عقيده دارد كه خداوند در مقام فاعل قادر ، ممكن است برحسب ارادهاش چيزى را ايجاد يا فانى كند . بر اين اساس او در صدد برآمد در مقابل فيلسوفان از امكان فناى جهان مخلوق خداوند دفاع كند .
نظر اشعرى درباره فناء براساس اين تصور بود كه هيچ چيز بيش از يك مورد باقى نمىماند . بنابراين همهء جواهر و ابدان براى بقايشان نياز به عرض دارند كه لاينفك از آنها باشد . اين عرض نيز فقط براى يك مورد باقى مىماند و بنابراين همواره خداوند آن را تجديد مىكند ( ابن فورك ، 238 ) . خداوند نيز به صفت بقاء كه ادامه دارد باقى مىماند . ( همان 237 ) . فنا بهعلت امتناع خداوند از بازآفرينى عرض بقاء است . ( همان 230 ، 338 ؛ بغدادى ، اصول الدين ، 230 ؛ غزالى ، تهافت 88 ) .
هرچند باقلانى در آغاز با نظريه اشعرى درباره بقاء موافق بود ( ر . ك : ف . خليف ، بررسى احوال فخر الدين رازى و مناظرات او در ماوراء النهر ، ج 31 ، 105 يادداشت 6 .F . kholeif , A Study on Fakhr al - Din al - Razi and His Controversies in Transoxiana , ( Recherches . Se ? rie 1 : pensee arabe et musulmane , vol . 31 . Beirut : Dar al - machreq