ترجمه :
سليمان گفت : اى بزرگان ، چه كسى تخت او را پيش از آنكه بعنوان تسليم نزد من آيند ، مىآورد ؟ ديوى از جنيان گفت : من تخت را پيش از آنكه از جايت برخيزى نزد تو مىآورم و من بر اين كار نيرومند و امينم . آنكه علمى از كتاب پيشش بود ، گفت : من تخت او را پيش از آنكه چشمت به تو باز گردد نزد تو مىآورم . چون سليمان تخت را پيش خود بر سر پا ديد ، گفت : اين از فضل خداى من است تا مرا بيازمايد كه شكر ميكنم يا كفر مىورزم ؟ هر كه شكر كند ، براى خود شكر مىكند و هر كه كفر بورزد ، خدايم بىنياز و كريم است . سليمان گفت : تختش را ناشناخته كنيد ، ببينيم آيا هدايت مىشود يا از كسانى است كه هدايت نمىشوند ؟ هنگامى كه آمد ، گفته شد : آيا تخت تو چنين است ؟ بلقيس گفت : مثل اينكه همان است و پيش از آن ما علم داشتيم و تسليم شده بوديم . و بلقيس را آنچه جز خدا پرستش ميكرد ، از ايمان به خدا بازداشته بود كه او از قومى كافر بود . و به بلقيس گفته شد كه به ساحت قصر درآيد ، هنگامى كه بلقيس ساحت قصر را ديد گمان كرد آبى عميق است و ساقهاى خود را برهنه كرد . سليمان به او گفت كه اين ساحتى است كه از شيشه ساخته شده است .