لكن اثبات الف در « لكنا » بهتر است ، زيرا بعد از حذف همزه ، بقاى الف ، عوض از آن است .
غوراً : برجمى از ابو بكر بضم غين نقل كرده و ديگران بفتح غين قرائت كردهاند .
ممكن است اين دو قرائت بيك معنى باشند .
الولاية : ابو عمرو اين كلمه را بفتح واو و « للَّه الحق » را برفع خوانده است . كسايى بكسر واو خوانده و « للَّه الحق » را برفع . حمزه و خلف « ولاية » را بكسر واو و « الحق » را بجر خواندهاند . ديگران « ولايت » را بفتح واو و « الحق » را بجر خواندهاند .
برخى گفتهاند : « ولايت » بكسر غلط است : زيرا اين وزن در موردى به كار مىرود كه كلمه ، دلالت بر صنعت يا تصدى امرى كند . مثل : كتابت و امارت و خلافت و در اينجا هيچيك از اين دو معنى را ندارد .
برخى از اهل لغت « ولايت » را به معناى يارى كردن گرفتهاند ، اما « ولايت » به - معناى اختيارات سلطان است . در مورد معناى اول هم جايز است كه واو را كسره دهيم .
مثل « وكالت و وصايت » كه هم به كسر واو و هم بفتح آن جايز است . جر « حق » بنا بر اين است كه صفت « اللَّه » باشد و رفع آن بنا بر اين است كه صفت « ولايت » باشد .
« و لم يكن له فئة » : كوفيان بجز عاصم بياء و ديگران بتاء خواندهاند و هر دو قرائت صحيح است .
عقبا : عاصم و حمزه و خلف به سكون قاف و ديگران بضم خواندهاند . علت اين است كه كلماتى كه بر وزن « فُعُل » هستند ، جايز است كه ضمهء دوم آنها حذف شود .
لغت :
حسبان : در اصل تيرهايى هستند كه بوسيلهء تير اندازان سواره در يك جهت پرتاب ميشوند و علت اينكه به اين تيرها حسبان گفته مىشود ، اين است كه بسيارند و احتياج به حساب دارند .
صعيد : راهى كه گياه در آن نيرويد .
زلق : زمين هموارى كه گياه و غير گياه در آن نيست و پاها بر آن قرار نمىگيرد .