آنها رو به بيابان گذاشته ، مىگفتند :
- محمد ، در ميان ما حكم آشكارى كرد و راستى و دروغى گفتارش معلوم خواهد شد .
آنها هم چنان در بيابان در انتظار طلوع خورشيد ، نشسته بودند ، تا - به خيال خودشان - دروغ او را ثابت كنند . يكى از آنها گفت :
- به خدا خورشيد طلوع كرد ! ديگرى گفت :
- به خدا ، اينك شتران آمدند و در پيشاپيش آنها شترى خاكسترى رنگ ، در حركت است .
آنها از اين جريان حيران شدند و ايمان نياوردند .
در تفسير عياشى از امام صادق ( ع ) روايت شده است كه :
- همين كه پيامبر را به آسمان اول بردند ، بهر فرشتهاى رسيد ، خوشحال شد .
سپس بفرشتهاى برخورد كه محزون و افسرده بود . به جبرئيل فرمود :
- بهر فرشتهاى رسيدم ، شاد شد ، جز اين فرشته ! او كيست ؟
گفت :
- اين فرشته ، مالك ، خازن جهنم است . خداوند او را اينطور آفريده است .
پيامبر فرمود :
- اى جبرئيل ، از او تقاضا كن كه جهنم را به من نشان دهد .
جبرئيل گفت :
- اى مالك ، اين است محمد ، رسول خدا . او مىگويد بهر فرشتهاى برخورده ، شادى كرده است مگر تو .
مالك گفت :
- خداوند مرا اينطور آفريده است .
جبرئيل گفت :
- تقاضاى او اين است كه جهنم را به او نشان دهى .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 82
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص٨٢