رسيده است . ديگر جاى چون و چرا باقى نمانده است . يا بايد در برابر حقيقت سر تسليم فرود آورد و خوشبخت شود ، يا بايد راه فنا را پيش گيرد و بزندگى رسوا و ننگين خود خاتمه بخشد .
گروهى كه داراى وجدانى سالم بودند ، ايمان آوردند ، اما طبقهء اعيان و اشراف ، كه همواره براى هر اجتماعى ، بمنزلهء مهرههاى هرز ماشين ترقى و تكامل است ، دست از عناد و سركشى بر نداشت . غير از اين هم از آنها توقعى نبود ! صالح رو بجانب قوم كرده ، گفت : اين است شترى كه در خواست ميكرديد .
يك روز تمام آبهاى شما اختصاص به خود شما . وقتى كه شتر سر را به طرف آب مىبرد ، تا قطرهء آخر يك نفس مىنوشيد . آن گاه سر را بلند مىكرد . در عوض هر چه از او شير مىدوشيدند ، تمام شدنى نبود . ظرفها را از شير شتر پر مىكردند و نگاه مىداشتند .
حسن بن محبوب گويد : مردى بنام سعيد بن يزيد مىگفت : به سرزمين ثمود رفتم و جايى كه شتر از ميان دو كوه بيرون آمده بود ، اندازه گرفتم ، هشتاد زراع بود .
روزى كه خوردن آب نوبت شتر بود ، آنها ناراحت بودند . حيوانات آنها از اين شتر عظيم مىترسيدند . از اينرو در صدد كشتن شتر بر آمدند . زنى زيبا روى بنام « صدوف » داراى گاو و گوسفند و شتر بود و بيشتر از همه بصالح دشمنى مىورزيد .
او مردى از قوم ثمود بنام مصدع بن مهرج را پيش خود خواند و به او وعده داد كه اگر شتر را بكشد ، بهمسرى او در مىآيد . زنى ديگر بنام عنيزه ، مردى كوتاه و كبود چشم و سرخ پوست و زنازاده ، بنام قدار بن سالف ، پيش خود خواند و گفت : هر كدام از دخترانم را بخواهى به تو مىدهم كه شتر را بكشى . قدار در ميان قوم خود مورد توجه و احترام بود .
اين دو زن خيره سر ، بذر فساد را كاشتند . بار ديگر بدست اين جنس لطيف ، غريزهء جنسى دو مرد بلهوس تحريك شد و بزرگترين فاجعه انسانيت بوقوع پيوست ! اين دو مرد ، هفت نفر ديگر را با خود همراه و شتر صالح را پىكردند . سدّى و ديگران گويند : خداوند به صالح وحى كرد كه : به زودى قوم تو شتر را پى خواهند كرد .
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 161
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص١٦١