خداى خودم درخواست مىكنم كه هر چه بخواهيد اجابت كند . گفتند منصفانه است .
براى اين كار روز عيد را در نظر گرفتند . روز عيد فرا رسيد . در پيشگاه مبارك بتها ! مراسمى با شكوه و خيره كننده تشكيل دادند . مراسمى كه هر بينندهاى را غرق در شكوه و عظمت ظاهرى خود ميكرد ولى جامد و بى روح بود ! خوردنيها و نوشابهها در خور عيد و مراسم خدايگان بود ! خوردند و نوشيدند و شادى كردند . بخصوص كه صالح را در اين مسابقه ، شكست خورده ميپنداشتند . سرانجام مسابقه آغاز شد .
صالح پيش آمد . در پيشگاه بتان با قلبى سرشار از تنفر ، آغاز راز و نياز كرد ، خواهش كرد ، استغاثه كرد و . . . اما از يك مشت اجسام بى جان چه كارى ساخته بود ! طبيعى است كه پاسخى نميدادند .
صالح رو بسوى قوم كرد ، گفت : ملاحظه مىكنيد كه اينان مرا پاسخ نميدهند .
اجازه دهيد از خداوند يكتا ، آن مظهر عظمت و شكوه حقيقى ، در خواست كنم تا شما را اجابت كند .
در آنجا سنگى عظيم بود . اشاره به سنگ كردند . گفتند : اگر از اين سنگ ، شترى زيبا بيرون آورى ترا تصديق مىكنيم .
صالح از خداى خود در خواست كرد كه اين خواسته را مستجاب فرمايد . سنگ بصدا در آمد . صدايى بس هولناك كه نزديك بود عقل را از آنها بربايد . سپس همچون زنى كه به درد زايمان گرفتار است و به خود مىپيچد ، بناله درآمد . ناليد و ناليد و سرانجام شكم سنگ شكافته شد و شترى آن چنان كه آنها خواسته بودند از دل سنگ بيرون آمد . آرى سنگ زائيد و ماده شترى به دنيا آورد ! قوم غرق در حيرت شده بودند . نوزاد - كه از عظمت و زيبايى بى نظير و در نوع خود مثل و مانند ندارد - در برابر چشمان حيرت زدهء قوم ، به درد زائيدن گرفتار شد و در فاصلهء چند لحظه كره شترى به دنيا آورد ! حادثهاى عظيم بود . خداى صالح روى خدايان مصنوعى را سياه كرده بود ! صالح به پيروزى بزرگى رسيده است . قوم در برابر اين حادثهء شگفت انگيز ، بر سر دو راهى
ترجمه تفسير مجمع البيان (فارسى) — صفحة 160
مساهمون: الشيخ الطبرسي
ص١٦٠