قابل تصوّر نباشد ، و ممكن چيزى است كه چنين چيزى براى آن قابل تصوّر باشد « 1 » .
بنابر طرز تصوّر فارابى از امكان و وجوب ذاتى ، يك موجود ممكن مىتواند به صورت ابدى وجود داشته باشد ، به شرط آنكه دائما هستى خود را از موجودى كه به خود واجب است بگيرد . فارابى مىگويد : « خدا علّت وجود هر چيز است ، بدين معنى كه به آن هستى مىبخشد و مطلقا نيستى را از آن دور مىكند : نه بدين معنى كه پس از معدوم بودن چيزها تنها به آنها هستى مىدهد » « 2 » .
حدوث عالم هميشه در علم كلام مقدّمهاى براى اثبات وجود خدا بوده است .
متكلّمى كه كتاب النكت الاعتقادية را نوشته ، يك دسته از اصطلاحات فلسفى ( وجود ممكن و واجب ) را به عاريت گرفته است ، ولى از روش انديشهء فلسفى كه اين اصطلاحات از آن بيرون آمده ، بهرهبردارى نكرده است . دليل در النكت كلامى است و با پيرايهء فلسفى آراسته شده .
هامش
( 1 ) - الفارابى ، « عيون المسائل » ، در رسالههاى فلسفى فارابى ، ويرايش ديتريسى ( ليدن : بريل ، 1890 ) ، ص 57 :Alfarabi's philosophische Abhandlungen ed : F . Dietrici .« بنابراين مىگوييم كه دو گونه هستى وجود دارد : ( 1 ) آنكه در ذات او مىتوان انديشيد بىآنكه لزوما پاى وجود آن به ميان آيد - كه آن را ممكن الوجود مىنامند - و ( 2 ) آنكه در ذات او بدون وجودش نمىتوان انديشيد كه آن را واجب الوجود مىنامند . هرگاه چيزى ممكن الوجود باشد ، اگر او را معدوم فرض كنيم ، هيچ محالى پيش نمىآيد . آن نمىتواند ، در هستى خود ، مستغنى از علتى باشد . و هنگامى كه بايد [ وجود پيدا كند ] به چيز ديگر وجودش واجب مىشود . از اينجا نتيجه مىشود كه آن چيزى است كه به خود ممكن الوجود است و به ديگرى واجب الوجود . و اين امكان يا ابدى است يا به زمان خاص محدود است . و چيزهاى ممكن نمىتوانند در علت بودن و معلول بودن به صورت تمام ناشدنى پيش بروند . و نيز نمىتوانند به دور چنين باشند . بلكه بايد در يك واجب الوجود خاتمه پيدا كنند كه موجود اول است » . و فارابى مىگويد كه اوليت او زمانى نيست .
( 2 ) - همان منبع ، ص 58 .