خلاصهء بخش دوم
ابن بابويه محدّث بود . هنگامى كه به توضيح يك مشكل يا پاسخ گفتن به يك پرسش مىپرداخت ، به جاى آنكه با استدلال جوابى از پيش خود بياورد ، دوست آن داشت كه روايتى نقل كند . حتّى اعتقاد نامهء وى ، « رسالة الاعتقادات » ، بيشتر به صورت احاديثى است كه به يكديگر پيوسته شده است . با وجود اين به احكام و نظرهايى معتقد بود كه متكلّمان نيز به آنها معتقد بودند ، و هنگامى كه با حديثى روبهرو مىشد كه ظاهرا با نظرهاى كلامى مثلا دربارهء يگانگى يا عدل خدا مغايرت داشت ، تفسير و تعبيرى از خود براى سازگار كردن روايت مورد نظر با احكام كلامى مىآورد .
اختلاف عمدهء ابن بابويه با شاگردش مفيد كه يك متكلّم و نيز يك محدّث بود ، از همين جهت است . مفيد ، در آن هنگام كه نكتهاى هم از راه وحى و هم از راه استدلال عقلى قابل اثبات باشد ، چنان ترجيح مىدهد كه از برهان عقلى استفاده كند ، و روايت يا نصّ قرآنى را به عنوان برهانى تكميلى بر آن مىافزايد .
بيشتر آموزههاى كلامى مورد قبول ابن بابويه و شاگردش مفيد عين يكديگر است . هر دو بر آن توافق دارند كه خدا به آفريدگان خود شباهت ندارد . ابن بابويه برهانى براى وجود خدا اقامه كرده است ، در صورتى كه در نوشتههاى موجود شيخ مفيد تنها اركان و عناصر چنين برهانى وجود دارد نه خود آن . هر دو بر آنند كه صفات ذات خدا متمايز از خود او نيست ، و اينكه خدا انديشهء خود را عوض نمىكند ، و اينكه در زندگى ديگر رؤيت خدا ميسّر نخواهد شد .
در مسئلهء عدل ، اثر متأخّرتر ابن بابويه ، كتاب التوحيد ، به صورت اساسى با وضع مفيد تفاوتى ندارد ، ولى اين نشان دهندهء تغييرى است كه در طرز تفكّر ابن بابويه