از طرفى ديگر ، در ميان تعبيراتى كه از وحى به دست مىآيد ، هر دو مكتب معتزله براى تعيين اينكه كدام اصطلاح بايد به معناى حقيقى و كدام يك به معناى مجازى و استعارى در نظر گرفته شود ، از ملاك عقلى استفاده مىكردند . مثلا ، هر دو مكتب منكر آن بودند كه خدا دست داشته باشد . و در اين فرايند ايجاد محدوديّت عقلى در داخل قلمرو وحى ، بغداديان و شيخ مفيد دور تر مىرفتند . مثلا بصريان بر اين عقيده بودند كه خدا به معنى لفظى كلمه « مريد » و « مدرك » است ، در صورتى كه بغداديان و مفيد چنين نبودند .
نتيجه
مسئلهء اساسى كه در اينجا پيش مىآيد اين است كه بگوييم صفات اصلى خدا به چه چيز اشاره مىكند ، بىآنكه به اعتقاد به يگانگى خدا آسيبى برسد يا منكر تفاوت معنى در صفات گوناگون شويم . راه حلّ اشعرى راه حلّ سادهء عقلىگرانه است : « عالم » چون محمول خدا واقع شود ، بدان معنى است كه خدا علم قديم دارد . پاسخ ابو على ، كه بلخى و مفيد نيز با آن موافقند ، اين است كه خدا به ذات خود عالم است . مفيد در اين باره چنين توضيح مىدهد كه چون « عالم » محمول خدا واقع شود ، مرجع آن انديشهء خاصّى است كه گوينده از ذات خدا دارد . نظريهء ابو هاشم تلطيفى از نظر ابو على است و در آن مىكوشد تا پيوندى ميان انديشهء گوينده و ذات خدا برقرار كند . چون « عالم » محمول خدا واقع شود ، اشاره است به خدا در حال دانا بودن او . عبد الجبّار از ابو هاشم پيروى كرده است .
هفت صفت اصلى خدا كه بيشتر توجّه به آنها معطوف شده و مورد اختلاف كلمه قرار گرفته ، اينها بوده است : قادر ( توانا ) ، حىّ ( زنده ) ، عالم ( دانا ) ، سميع ( شنوا ) ، بصير ( بينا ) ، مريد ( خواهنده ) و متكلم ( گوينده ) . عبد الجبّار و مفيد در اين توافق دارند كه سه صفت نخستين صفات ذات است . شنوايى و بينايى را مفيد از دانايى متفرّع مىداند ، و عبد الجبّار از زنده بودن . عبد الجبّار مىگويد كه خدا همان گونه اراده مىكند كه انسان .