مرا زنده نگاه نداشتى تا بتوانم مانند او به انجام دادن كارهاى نيك بپردازم ؟ » . خدا در پاسخ او گفت : « اصلح و شايستهتر براى تو آن بود كه در كودكى جانت را بگيرم ، چه اگر زنده مىماندى و به سنّ رشد مىرسيدى ، كافر مىشدى » . در اين هنگام برادر دوم كه كافر از دنيا رفته بود ، از دوزخ فرياد برآورد كه : « پس چرا تو كه مىدانستى كه اگر من بزرگ شوم كافر خواهم شد ، در كودكى جان مرا نگرفتى ؟ » « 1 »
سؤال برادر دوم دربارهء بهترين مصلحت وى ، يا حسن تحميل كردن تكليف بر شخصى كه خدا مىداند او ايمان نخواهد آورد ، مسئلهء حادّى را براى خوشبينى معتزلى فراهم آورد كه مكتبهاى بصره و بغداد هر يك از راهى با آن مواجه شدند . راه حلّ بصريان آن بود كه به صورت اساسى آموزهء اصلح را دگرگون كنند و بگويند كه خدا نيازى به آن ندارد كه در درجهء اوّل براى آدمى تكليف معيّن كند ، و اگر چنين كند ، هدف نيكخواهانهء وى نيست كه به آدمى پاداش دهد ، بلكه آن است كه فرصت رسيدن به پاداش را براى او فراهم سازد . مكتب بغداد راه حلّ ديگرى داشت كه در آن نظريّهء اصلح پذيرفته مىشد ، ولى صلاح مجموع بندگان بر صلاح فرد مقدّم بود « 2 » .
هامش
( 1 ) - البغدادى ، اصول الدين ( استانبول : دار الفنون التركية ، 1928 ) ، ص 151 .
( 2 ) - هر دو نظر را عبد الجبار ، شرح ، ص 518 ، آورده است : « نتيجهاى كه از اين همه به دست مىآيد آن است كه وضع تكليف بر كافر همان گونه خوب است كه وضع آن بر مؤمن . هيچ اختلافى در اين مورد وجود ندارد . آنچه مورد نزاع است اين است كه اين چه حسنى دارد كه خدا براى كسى كه مىداند كافر خواهد شد تكليف قرار دهد . ما مىگوييم به اين دليل خوب است كه خدا او را به درجهاى رسانده است كه تنها از راه مسئوليت اخلاقى و انجام تكليف مىتوان به آن رسيد : درجهء فرصت يافتن براى رسيدن به پاداش .
شيخ ما ابو القاسم گفته كه تنها بدان جهت خوب است كه براى او اصلح است ، و مقصود وى از « اصلح » چيزى است كه سودمندتر باشد ، و به همين جهت گفته است : « از آن جهت تعيين تكليف از طرف خدا براى زيد خوب است كه خدا مىداند عدهاى از بندگان خواهند -