« من مىگويم كه خداى تعالى براى بندگان خود ، تا زمانى كه مكلّف هستند ، هيچ كار جز كارى نمىكند كه اصلح براى ايشان در دين و دنياشان باشد .
آنان را از هر چيز كه براى ايشان شايسته و سودمند است محروم نمىسازد .
هر كه را كه ثروتمند كرده ، اين ثروتمندى شايستهترين تدبير براى او است ، و هر كه را درويش كرده نيز چنين است ، و در بيمارى و تندرستى نيز سخن همين گونه است » « 1 » .
چون نظر معتزله از عدل الهى متفرّع شده بود ، اينكه خدا مىبايستى چنين عمل كند ، همچون تعهّد و تكليفى براى خدا به نظر مىرسيد . وضع تكليف براى خدا در نظر مجبّره گستاخى به شمار مىرفت . اسفرايينى ، پس از اشارهء به اين مطلب كه ابو القاسم بلخى خدا را مكلّف دانسته است كه به شايستهترين صورت براى خير بندگان خود عمل كند ، گفته است كه « تعيين تكليف براى خدا عبث و نامعقول است ، چه ممكن نيست الزام كنندهاى برتر از خدا وجود داشته باشد كه او را به كارى مجبور سازد » « 2 » . ولى دشمنان معتزله نيز اعتراضات مؤثرى كرده و انسجام درونى آموزهء اصلح را مورد حمله قرار دادهاند . يكى از چنين اعتراضات داستان سه برادر است .
يكى از برادران در كودكى از دنيا رفت ، از دوتاى ديگر كه رشد كردند ، يكى مؤمن شد و ديگرى كافر . پس از مرگ آنان ، برادر كافر را به دوزخ افكندند ، و برادر مؤمن را در بهشت در مكانى برتر از مكان برادرى كه در كودكى از دنيا رفته بود جاى دادند . اين برادر كوچك خواستار مقام برترى همسنگ مقام برادر بزرگ مؤمن خود شد . خدا ، بر وفق نظر هواخواهان آموزهء اصلح ، پاسخ داد كه برادر سوم در نتيجهء اعمال نيكى كه انجام داده مستحقّ مقام والاتر شده است . نخستين برادر به خدا گفت : « چرا
هامش
( 1 ) - اوائل ، ص 26 - 25 .
( 2 ) - الاسفرايينى ، التبصير فى الدين ، ويرايش م . الكوثرى ( قاهره : الخانجى ، 1955 ) ، ص 79 .