تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
( ص 122 )

باز كردن ( وضو )

تجديد ( وضو ) به اشارت مرا گفت : تجديد وضوى من باز كن . ( ص 22 )

بالايى كردن

برترى كردن ( آنندراج ) : وى را گفتى : ترا نرسد كه بالايى كنى . ( ص 67 )

بام

مخفّف بامداد ( آنندراج ) : رسول - صلعم - گفت : هر شام و بام بقعه‌ها از يكديگر سؤال كنند . ( ص 48 )

به اقامت رساندن

انجام دادن ، برپاىداشتن : خدمتهاى شايسته . . . و سعيهاى بايسته به اقامت رسانيده . ( ص 95 )

بذل المجهود

به كار بردن كوشش ، اجتهاد ( مختار الصحّاح ) : و در خدمت ايشان بذل المجهود و جهد المقلّ به جاى آورد . ( ص 52 )

برادرى افكندن

برادرى كردن ، دامنهء اخوّت گستردن ( آنندراج ) : من خضرم . آمده‌ام تا بر تو سلام كنم و با تو برادرى افكنم . ( ص 159 )

بسالت

دليرى كردن و تن به مرگ دادن ( المنجد ) : بر بساط انبساط بسالت و عصيان و نافرمانى - حق تعالى - مقيم شوند . ( ص 32 )

به طاقت رسيدن

طاقت طاق شدن . هر آنگاه كه فقير به طاقت رسد و نفس ضعيف شود . . . ( ص 76 )

بطش كردن

سرزنش كردن و سخت گرفتن و حمله كردن ( آنندراج ) : اصحاب او را بطش كردند و در مخاطبت با او عنفى نمودند . ( ص 72 )

به كار آمدن

مفيد افتادن ( آنندراج ) : و آن كند كه او را در آن عالم به كار آيد . ( ص 174 )

به كار بردن

مصرف كردن : طعامى بخواست و ما آن را به كار برديم . ( ص 83 )

پاسخ كردن

جواب گفتن . همه خاموش بودند و هيچ كس پاسخ نكرد . ( ص 41 )

فرا خود گرفتن ( پاى )

جمع كردن ( پاى ) : پاى فرا خود گرفتم و نذرى بكردم . ( ص 121 )

پشت راست داشتن

زنده ماندن ، از سختى و صعوبت رهايى يافتن ( فرهنگ معين ) : پسر آدم را از طعام آن قدر كفايت است كه . . . و پشت او راست مىدارد . ( ص 139 )

پيدا آمدن

ظاهر شدن ( فرهنگ معين ) : بايد كه از ميانهء هر دو يكى به نرمى و خوش‌خويى پيدا آيد . ( ص 54 )

پيشرو

قطب ، امير ، امام ، مقتدا ( آنندراج ) : و در اصطلاح صوفيان ، مقدّم پيشرو خوانند . ( ص 66 ) ( الّذى يسمّيه الصّوفيّة « پيشرو » و هو الامير . عوارف ، ص 133 )

پيش گرفتن

عمل كردن ، آغاز كردن ( فرهنگ معين ) : زن بدان ترتيب كه شوهر تقرير كرده بود ، پيش گرفت . ( ص 113 )

تحلّه

كفّاره ، التّحلّة ما كفّر به ( مختار الصّحاح و لسان العرب ) : تحلّهء قسم قدم را رود كه قال اللّه
عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 257 | عمر السهروردي / ابومنصور اصفهانى