تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
و كورى چشم ، اولىتر است از ترك سنّت رسول - عللم - . اين است شرح سعى صاحب عزيمتان ، كه مدت اندك رنجى و رياضت بر نفس مبارك نهادند ، و چون از اين عالم نقل كردند ، در جوار حضرت الهيّت و رياض عنديّت ، فارغ البال و مرفّه‌الحال روزگار مىگذارند . شيخ تاج الدّين اشنهى گويد قطعه :
پاك كن ز آلايش و آرايش خود راه را * تا شوى سرهنگ عالىرتبت اين درگاه را
جغدوار اندر خرابهء اين جهان مأوا مگير * تا شوى باز خشين « * » مردست شاهنشاه را
[ گر رخ خود سرخ مىخواهى ز بهر بيدقى * در عزاى عزل و بيكارى ميفكن شاه را ]
ور چو يوسف ، جاه و گاه و ملك مىخواهى بيا * همچو او يك چند مسكن ساز قعر چاه را
يا بيا جاروب « لا » برگير ابراهيم‌وار * پس فروروب از فلك شعرى و مهر و ماه را
چون تو اين مردانگى كردى ، سزاوار آمدى * گر زنى بر فرق گردون ، خيمه و خرگاه را
قوت جان اندر دو عالم ، عشق و توحيد است و بس * اين قدر معلوم باشد مردم آگاه را

باب سى و ششم در بيان فضيلت نماز و درشتى شأن [ آن ]

شيخ - رحمه - گفت : در خبر است كه چون حق تعالى بهشت را بياراست ، وى را گفت : سخنى بگو ، گفت : مؤمنان فلاح يافتند و مؤمن آن باشد كه نمازكننده باشد . و اشتقاق صلاة از صلى است و صلى گرم شدن بود به آتش ، و هر چوب كه كژ باشد و خواهند كه راست شود [ به آتش برند ، تا آن كژى از او زائل شود . پس نمازكننده خود را ] به آتش نماز گرم كند تا كژى وجود او بكلّى زائل شود . و هيچ موجود ، قابل سبحات تجلّى جمال حق تعالى نيست ، الّا نمازكننده و [ نمازكننده ] در دوزخ كه رود ، تحلّه قسم قدم را رود كه قال اللّه تعالى :
« وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها »
« * * » يعنى حق تعالى مىفرمايد كه : به عزّت و جلال من ، كه جملهء آدميان در دوزخ روند به سبب اين سوگند . نمازكننده در [ دوزخ ] در رود و او را هيچ المى نرسد از دوزخ . و آنان كه نماز نكنند ، در روند و در آنجا معذّب بمانند . و نماز وسيلت وصلت است ميان خداى تعالى و بنده . و شرط نمازكننده آن باشد كه در نماز خاشع باشد ، و خشوع آنگاه ظاهر شود كه تجلّيات بر دل او مىآيد . و چون تجلّى حق تعالى به دو آيد ، هر چه سمت غيريّت باشد ، در او بنماند ، و سبب اين سرّ است كه حق تعالى
هامش
( * ) تركان آن را قزل قوش خوانند و بسيار قوى است آنندراج ج 1 ص 569 . ( * * ) مريم / 19 : 71 .
عوارف المعارف ( فارسى ) — صفحة 129 | عمر السهروردي / ابومنصور اصفهانى