فلك قدر ترا زيبد رسالت * ز رويت تافته نور جلالت
ز خلق تو گرفته بوى در مشك * زرشگ تو مهِ نو در خجالت
چو بر گردون گذر كردى ملك گفت : * بنام ايزد ، زهى جاه و جمالت
چو پاى خود نهادى بر سر عرش * به بانگ آمد كه آيا اين چه حالت !
مرا تاجى چنين كى بود كامشب * كه باشم من كه دريابم وصالت ؟
گه آنست كز حضرت بخواهى * مراد خود چو هست اكنون مجالت
بخواه آنها كه مىخواهى هم امشب * محبّت خوش كشد بار دلالت
سلام از حق به گوش جان تو بشنو * نظر كن در جمالش بىملالت
« شنوئى » چون سر آيد مدحت تو ؟ * كه بس تنگ است ميدان مقالت
و ببايد دانست كه اين طايفه در صحبت متابعت رسول - عللم - سعى نمايند تا به بركت آن متابعت ، مؤدّب و مهذّب شوند ، و در همه اوقات ضبط آداب مىكنند . شبلى - رحمه - گفته است : هر كس كه از حق تعالى سؤالى كند ترك ادب است . شيخ - رحمه - گفت : اين سخن قطعى نتوان گفت ، كه چون سالك قربت يافت ، شايد كه در اقوال انبساط كند به اجازت بارى تعالى ، و حال موسى كليم دليل اين قول است كه در مقام هيبت و عظمت بود ، شرم مىداشت كه از محقّرات سؤال كند ، چون وى را راه انبساط باز دادند ، گفتندش : « سلنى و لو ملح عجينك » محقّرات از حضرت عزّت مىخواه و اگر خود نمك خمير باشد ، و مثال اين همچنان باشد كه :
پادشاهى بود با عظمت و هيبت ، و حواشى و خدمتكاران شرم دارند كه از او طلب محقّرات كنند ، امّا چون بساط حشمت مرفوع شود و قربت بيابند ، از محقّرات همچنان سؤال كنند كه از كارهاى معظم . ذو النّون مصرى - رحمه - گفته است : ادب عارف بالاى همهء ادبهاست ، از بهر آنكه معرفت او مؤدّب دل او باشد . ابو على دقاق - رحمه - گفته است : ايّوب - عللم - در وقت دعا گفت : « ربّ
أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ »
« * » و نگفت : ارحمنى . و عيسى - عللم - در وقت خطاب گفت :
« إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ »
« * * » گفت : اگر گفتم تو مىدانى حفظ ادب را . ذو النّون - رحمه - گفته است : هرگاه كه مريد ادب در قول و فعل نگاه دارد ، به آخر بدايت خود رجوع كند .
و ببايد دانست كه ترك ادب در وجود نفس سرشته است ، و تا اندرون به نور معرفت منوّر نشود ، به آداب حضرت الهيّت قيام نتوان نمود ، و بىمعرفت نفس و شناخت آفات و مكرها و
هامش
( * ) انبيا / 21 : 83 .
( * * ) مائده / 5 : 116 .