عطر دارد . بوى خوش آن از ظرف بر ميخيزد و در مقابل شيرينيش تاب نميتوان آورد . » ديگرى گفت : « اى امير مؤمنان محمود بن حسين كشاجم در وصف قطاب گفته است : من براى ياران خويش وقتى گرسنه باشند قطابها دارم چون طومار كتاب ، گويى وقتى از نزديك ديده شود از سپيدى چون پنير نخل است و از روغن لوز سيراب شده و نان روغن آلوده است ، گلاب نيز بر آن ريختهاند و حبابهاى گلاب بر آن هست . دل پريشان از ديدار آن بطرب آيد و خوشتر آنست كه آن را بربايد كه هر كس از چيزى كه دوست دارد لذت برد . » آنگاه مستكفى به على كه بروزگار كودكى معلم وى بوده بود و از - طريفههاى وى ميخنديد روى كرد و گفت : « آنچه را خواندند شنيدى ، اكنون تو نيز چيزى بگوى . » گفت : « من ندانم اينان چه گفتند و چه خواندند ولى من ديروز گردش كنان همى رفتم تا به باطرنج رسيدم و باغهاى آنجا را ديدم و گفتار ابو نواس را در بارهء آن به ياد آوردم و سخت بهيجان آمدم و افكار گونهگون داشتم . » مستكفى گفت : « ابو نواس چه گفته و در وصف آن چه آورده است ؟ » گفت : گويد :
« اى ابن وهب ، وقتى آتش عشق در دل تو سوزان آيد خفتنت بيهوده است باطرنج جايگاه من است و در آنجا وقتى جامها بگردش آيد كارها دارم . يك روز بدانجا گذشتم و دلم از عشق پريشان بود ، در آنجا نرگس بود كه ندا ميداد توقف كن كه شراب آماده است . دراج ميخواند و خوشى ميباريد و گلها شكفته بود .
بسوى باغى رفتيم كه همه چشمها بود كه پيچيدگى نداشت ، بجاى پلك آن سپيديها بود و بجاى مردمك آن زرديها بود ، در آن هنگام گل سرخ بانگ زد : اى قصه گويان پيش من آئيد كه پيش من ميى هست كه بروزگاران مانده است و هستى از آن بخمار اندر است . سوى سرخ گل رفتيم و چون نرگس رفتار ما را بديد بانگ اى بهار برداشت و چون گل سرخ سپاه زرد پوشان را بديد بانگ زد و گلنار بيامد 275
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 738
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٧٣٨