تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 739

مساهمون:

ص٧٣٩
276 و چون درهم آويختند ، از سيب لبنان كمك خواستند و بهار از سپاه اترج كه خرد و بزرگ بود يارى جست . من بهاران را در سپاه زرد پوشان ديدم و دلم از سرخى آكنده بود . بجز گلگونگان آنجا كس نبود كه بما جور و جفا كند . » گويد : و من مستكفى را از آن هنگام كه بخلافت رسيده بود هرگز خوشتر از آن روز نديده بودم وى بهمهء حاضران از نديم و آوازه خوان و عملهء طرب جايزه داد و با آنكه تنگدست بود بگفت تا هر چه طلا و نقره داشت بياوردند . به خدا پس از آن هرگز چنين روزى از او نديدم تا وقتى كه احمد بن بويهء ديلمى او را بگرفت و چشمانش را ميل كشيد ، و قصه چنان بود كه چون جنگ ابى محمد حسين بن عبد الله ابن حمدان كه به طرف شرق بغداد بود و تركان و پسر عمويش حسين بن سعيد بن حمدان با او بودند ، جنگ او با احمد بن بويهء ديلمى كه به طرف غرب بغداد بود و مستكفى نيز با او بود بدراز كشيد ، ديلمى مستكفى را متهم كرد كه از بنى حمدان چيزها پرسيده و اخبار و اسرار وى را به آنها نوشته ، بعلاوه چيزها كه از پيش از او بدل داشت . پس چشمان او را ميل كشيد و مطيع را بخلافت برداشت و حيله‌اى كرد و ديلميان را شبانگاه به راه انداخت و آنها را با بوق و دبدبه در كشتيها نشانيد و در چند محل از خيابان طرف شرقى پياده كرد و حيلهء او در بينى حمدان كارگر افتاد و از بغداد برون شدند و از پس حادثه‌ها كه در تكريت ميان آنها و تركان بود سوى موصل رفتند . و كار احمد بن بويه ديلمى استحكام يافت و چنان كه از راه دور با وجود نا امنى راهها بما كه در مصر و شام هستيم خبر ميرسد آبادى ولايت و بستن رخنه‌ها را آغاز كرده است . مسعودى گويد از اخبار مستكفى كه دوران خلافتش كوتاه بود جز آنچه ياد كرديم بما نرسيده ، و خدا توفيق راستى دهاد . 276
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 739 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي