تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 733

مساهمون:

ص٧٣٣
گويد : ابو نواس را در اين زمينه سخن بسيار است كه مى را آتش‌گون و نور صفت و تاريكىزداى دانسته كه شب را روز كند و تاريكى را روشن دارد كه اغراق شاعر و مبالغهء ستايش گر است . گويد در ستايش روشنى و رنگ مى از آنچه او گفته نكوتر نميتوان گفت كه زيباتر از تو چيزى نيست ، گويد : و مستكفى از وصف وى طربناك شد و گفت واى بر تو اين وصف را كوتاه كن ، گفت به چشم آقاى من . عبد الله بن محمد ناشى گويد : مستكفى از وقتى كه خلافت به دو رسيده بود مى را ترك كرده بود اما همان دم مى بخواست و نوشيدن از سر گرفت . مستكفى وقتى بخلافت رسيد چنان كه از پيش گفتيم بطلب فضل بن مقتدر بر - آمد به علت دشمنيى كه از پيش ميان آنها بود و ياد كرديم و مطلب ديگر كه نگفتيم ولى فضل بگريخت و بقولى ناشناس سوى احمد بن بويه ديلمى رفت و احمد با او نكوئى كرد و مخفى نگه داشت . و چون توزون بمرد و ديلمى به بغداد آمد و تركان از آنجا برفتند وى پيش ناصر الدوله ابو محمد حسن بن عبد الله بن حمدان رفت و با پسر عموى خود عبد الله بن ابى العلا با وى سوى پايتخت باز گشتند و ميان ناصر الدوله و ابن بويهء ديلمى جنگها بود كه معروف است . ديلمى بناحيهء غربى بغداد رفت ، مستكفى نيز با او بود . مطيع در بغداد نهان بود و مستكفى به سختى او را ميجست و مستكفى را در دير نصرانيان در ناحيهء غربى كه به نام درنا معروف بود جاى داده بودند . ابو اسحاق ابراهيم بن اسحاق معروف به ابن وكيل كه منزلت وى در خدمت مستكفى چنان بود كه از پيش ياد كرديم گويد : مستكفى پيوسته بيمناك بود كه مبادا مطيع بخلافت رسد و بر او دست يابد و هر چه خواهد در بارهء او كند و پيوسته دلش از اين بابت انديشناك بود . گاه ميشد كه اين موضوع را با ياران و نديمان خود در ميان مينهاد كه آنها دلش ميدادند و ميگفتند كار مطيع را آسان گيرد ، تا آنكه روزى به آنها گفت : « ميخواهم فلان روز فراهم شويم و اشعارى را كه كسان در