تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 730

مساهمون:

ص٧٣٠
همراه كند و او بخاطر توزون غلام ترك را به كارهاى خود ميفرستاد اما كارها را چون غلام خود او سامان نميداد . گويد يك روز مستكفى به محمد بن محمد بن يحيى بن شيرزاد دبير گفت : « قصهء حجاج بن يوسف را با مردم شام ميدانى ؟ » گفت : « نه اى امير مؤمنان » گفت « آورده‌اند كه حجاج بن يوسف گروهى از مردم عراق را كه كفايت و لياقت بيشتر از ياران شامى او داشتند برگزيده بود و اين كار بر شاميان گران آمد و در اين باب سخن كردند و گفتارشان به دو رسيد ، روزى با جمعى از دو گروه سوار شد و مسافتى در صحرا برفت ، از دور قطار شترى بديدند يكى از مردم شام را بخواست و گفت برو ببين اين سياهى چيست و در بارهء آن تحقيق كن . چيزى نگذشت كه بيامد و گفت « شتر است » گفت « بار داشت يا بار نداشت ؟ » گفت « نميدانم بر مىگردم و اين را ميفهمم » حجاج يكى از مردم عراق را نيز با او فرستاده و دستورى همانند شامى به او داده بود . وقتى عراقى بيامد حجاج بطوريكه شاميان بشنوند به دو گفت « چه بود » گفت « شتر بود » گفت « چند بود » گفت « سى تا بود » گفت « چه بار داشت » گفت « روغن » گفت « از كجا ميآمد » گفت « از فلان جا » گفت « كجا ميرود » گفت « به همان جا » گفت « مال كيست » گفت « فلانى » آنگاه رو بشاميان كرد و شعرى بدين مضمون خواند : « مرا در بارهء عمرو ملامت ميكنيد ولى اگر بميرد يا دور شود كمتر كسى كار او را انجام تواند داد . ابن شيرزاد گفت : « اى امير مؤمنان يكى از اهل ادب در همين معنى گويد : بدترين فرستادگان آنست كه فرستنده‌اش بايد او را باز فرستد و آن نيز چون اول است . مردم عراق در مثل گفته‌اند كه احمق راه را دو بار مىپيمايد » مستكفى گفت : « بحترى در وصف فرستادهء هوشمند چه خوش گفته است « گوئى در تيرگى كارها هوش چون شعله از او ميجهد » و ابن شيرزاد بدانست كه مستكفى غلام توزون را خوش ندارد و به توزون بگفت تا غلام را از خدمت برداشت و مستكفى از