نهادند و يكى ديگر پر از سيب شامى بود كه به قدر يك هزار سيب در آن بود غذايى پاكيزهتر و گلى لطيفتر از آن نديده بودم . به من گفت : « چاشت درست اينست ، و من تا كنون خوشى آن روز را فراموش نكردهام . » مسعودى گويد : اين خبر را در بارهء محمد بن نصر ياد كرديم تا بدانند كه گفتار محمد پسرش خلاف واقع حال وى بوده است و هيچكس از زبان او سالم نميبوده است . ابن بسام اخبار بسيار و اشعار فراوان در هجو كسان دارد كه شرح آن را در كتابهاى سابق خويش آوردهايم ، با اين قصه كه وى در بارهء قاسم بن عبيد الله شعرى گفته بود و روزى قاسم پيش معتضد رفت و او بشطرنج مشغول بود و شعر ابن بسام را زمزمه ميكرد كه : « زندگى آن مثل مرگ اينست و بهر حال از مصيبت در امان نيستى . » و چون سر برداشت قاسم را بديد و شرمگين شد و گفت : « اى قاسم ، زبان ابن هشام را قطع كن » ، قاسم با شتاب بيرون رفت كه بگويد زبان او را قطع كنند .
معتضد گفت : « به نيكى و بخشش كار را قطع كن اذيتش مكن » ، و قاسم بريد و پل قنسرين و عواصم شام را به دو داد و نيز سخن او را كه در بارهء اسد بن جهور دبير گفته بود و حكايتى كه با وى داشت و هجايى كه در بارهء اسد و ديگر دبيران گفته بود آوردهايم . هجو ابن جهور اينست : « بدبخت زمانه عجايبى آورده و رسوم ظرافت و ادب را محو كرده مگر نبينى اسد بن جهور مانند دبيران بزرگ شده است و كسانى را پر و بال داده كه اگر كارشان را به من واگذارند آنها را به مكتب پس ميفرستم . » وقتى عباس بن حسن كشته شد مقتدر وزارت به على بن موسى بن محمد بن فرات داد و مدت وزارت وى تا وقتى كه بر او خشم گرفت سه سال و نه ماه و چند روز بود همان روز كه بر على بن محمد بن موسى بن فرات خشم گرفت يعنى روز چهارشنبه چهارم ذى حجه سال دويست و نود و نهم وزارت به محمد بن عبيد الله بن يحيى بن خاقان داد و خلعت به دو داد و بهيچكس ديگر جز او خلعت نداد ، روز دوشنبه دهم محرم سال سيصد و يكم بود كه او را دستگير كرد و روز سه شنبه يازدهم محرم
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 687
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٨٧