كردن كشتى بود . ابان گفت : « نه اى امير مؤمنان ، بلكه آن را سوى ديار مردهاى رانديم » و اين نيز آيهء قرآن بود ، و رشيد چندان بخنديد كه سينهاش بگرفت .
بسال دويست و نود و پنجم هديهء زيادة الله بن عبد الله كه كنيهء ابو خضر داشت به مدينة السلام رسيد هديه دويست غلام سياه و سپيد و صد و پنجاه كنيز و يك صد اسب عربى و ديگر چيزهاى جالب بود .
رشيد بسال صد و هشتاد و چهارم كه در رقه بود ، حكومت افريقيهء مغرب را به ابراهيم بن اغلب داده بود و خاندان اغلب همچنان امارت افريقيه را داشتند تا بسال دويست و نود و ششم و بقولى دويست و نود و پنجم كه ابو عبد الله محتسب زيادة الله بن عبد الله را از آنجا بيرون كرد ، ابو عبد الله دعوتگرى بود كه ميان قوم كتامه و ديگر اقوام بربر قيام كرده بود و براى عبيد الله فرمانرواى مغرب دعوت ميكرد . سابقا در همين كتاب از اينكه منصور حكومت مغرب را به اغلب بن سالم سعدى داد سخن آوردهايم .
گويد : بيمارى مكتفى در « ذرب » سخت شد و محمد بن يوسف قاضى و عبد الله ابن على بن شوارب را احضار كرد و آنها را شاهد وصيت خود گرفت كه كار خلافت را ببرادر خود ميسپارد . سابقا در همين كتاب از وفات او ياد كردهايم و در اينجا حاجت به تكرار آن نيست .
مسعودى گويد : مكتفى و حوادث عصر وى و قضيهء ابن بلخى در مصر و قضيهء قرمطى در شام و حكايت ذكرويه و تعرض او بكاروان حج و ديگر حوادث خلافت او اخبار نكو دارد كه همه را در كتاب اخبار الزمان و كتاب اوسط آوردهايم و حاجت بتكرار آن نيست . 201
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 678
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٧٨