حسن است و ديدار او سعد من است و غيبت او نحوست من است . » و هم از مكتفى است : « دل بدلخواه خود رسيد و آرام گرفت . خوشى در ساعتى است كه در آن هستى بسر نرفته است ، هر كه عاشق را ملامت كند وقتى آرام شود خاموش ماند » و هم از اوست : « كيست كه بداند من چه ميكشم و درد عشق را بشناسد ! او بندهء من بود و عشقم مرا بندهء او كرد ، او از بندگى من آزاد شد ، اما من از عشق او آزاد نتوانم شد . » ابو عبد الله ابراهيم بن محمد بن عرفهء نحوى معروف به نفطويه بنقل از ابو - محمد عبد الله بن حمدون گويد : روزى بحضور مكتفى از اقسام پوشيدنيها سخن آمد و او گفت كسى از شما در بارهء نبيذ دوشاب چيزى از حفظ دارد و من شعر ابن رومى را براى او خواندم مضمون آن چنين است : « وقتى آن را خوب دانه كنى و بفشارى ، آنگاه خوب بزنى و از كار در آرى ، آنگاه مدتى آن را در ظرف نگهدارى ، درست شراب بابلى خواهى داشت » مكتفى گفت خدايش زشت دارد ! چه شكمو بوده است ! به خدا مرا بهوس نوشيدن دوشاب انداخت .
آنگاه غذا آوردند و ظرف بزرگى پر از حليم در مقابل ما نهادند و در ميان آن به اندازهء يك بشقاب پر از روغن مرغ بود . من بخنديدم و حكايت رشيد از خاطرم گذشت . مكتفى مرا نگريست و گفت : « ابو عبد الله خندهات براى چه بود ؟ » گفتم : « اى امير مؤمنان ، حكايتى از رشيد جد تو در بارهء حليم و روغن مرغ بيادم آمد » گفت : « چيست ؟ » گفتم : « بله اى امير مؤمنان عتبى و مداينى نقل كردهاند كه روزى ابان قارى با رشيد به غذا بود و حليم عجيبى آوردند كه در ميان آن به قدر يك بشقاب بزرگ روغن مرغ بود . ابان گويد : « دلم از آن روغن ميخواست ، اما به احترام رشيد نميخواستم دست بدان ببرم » گويد : « با انگشت خود رخنهء كوچكى پديد آوردم و روغن به طرف من آمد . رشيد گفت : « اى ابان سوراخش كردى كه سرنشينانش را غرق كنى ؟ » و اين آيهء قرآن و اقتباس از قصهء خضر و موسى و سوراخ
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 677
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٧٧