تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
را كشيدم و با كيسهء چرمين يك پس گردنى به من زدند مثل اينكه قلعه‌اى به پشت من فرود آمد ، معلوم شد كيسه پر از ريگ‌هاى گرد است ده پشت گردنى خوردم كه نزديك بود گردنم بشكند و برق از چشمم ميجست و گوشهايم صدا ميكرد . وقتى ده پس گردنى را خوردم فرياد زدم آقاى من مطلبى دارم در اينجا از زدن من دست بداشتند و قصد وى آن بود كه ده پس گردنى اضافى را كه خواسته بودم به من بزنند گفت : « مطلب چيست ؟ » گفتم : « در ديانت چيزى بهتر از امانت و بدتر از خيانت نيست من تعهد كرده‌ام نصف جايزه را كم باشد يا زياد بخادمى كه مرا پيش تو آورده بدهم ، امير مؤمنان كه خدايش بفضل و كرم خود زنده دارد جايزهء مرا دو برابر كرد و من نصف آن را گرفته‌ام و نصف آن براى خادم تو مانده است . » وى بخنديد تا به پشت افتاد در صورتى كه آنچه قبلا از من شنيده بود او را ناخوش آمده بود پيوسته دست تكان ميداد و پا به زمين ميكوبيد و شكم خود را ميگرفت تا خنده‌اش آرام شد و به خود تسلط يافت و گفت : « فلان خادم را بياريد وى را بياوردند قدى بلند داشت و بگفت تا او را پس گردنى بزنند ، گفت : « اى امير مؤمنان مگر من چه كرده‌ام ؟ » گفتم : « اين جايزهء من است و تو شريك من هستى من نصف آن را گرفته‌ام و سهم تو مانده است وقتى پس گردنى شروع شد رو به او كردم و ميگفتم : « من به تو گفتم كه من فقير عيالمندم . محتاجم ، ندارم گفتم آقاى من نصف جايزه را نگير ، يك ششم مال تو يك چهارم مال تو و تو گفتى كمتر از نصف نميگيرم اگر ميدانستم جايزهء امير مؤمنان كه خدايش زنده بدارد پس گردنى است همه را به تو مىبخشيدم و او از سخن من كه بخادم ميگفتم و عتابى كه با او ميكردم باز بخنده افتاد ، وقتى پس‌گردنيها تمام شد و امير مؤمنان از خنده آرام گرفت و از زير متكاى خود كيسه‌اى را كه پانصد درم در آن بود ، در آورد آنگاه بخادم كه ميخواست برود گفت بايست و به من گفت : « اين را براى تو حاضر كرده بودم اما فضولى خودت شريكى براى تو تراشيد شايد من او را از گرفتن آن منع ميكردم ، گفتم : « اى امير مؤمنان پس امانت
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 648 | ابوالقاسم پاينده / المسعودي