او را بديد و چندان به صورت خود زد كه بينيش خونين شد آنگاه در خاك غلطيد و وانمود كه پسر اوست و ميگفت : « پسرم ، تو نمردهاى كه ترا درست و سالم در آوردهاند و ماهى ترا نخورده است ، عزيزم تو نمردهاى كاش يك بار ديگر پيش از مردن ترا ميديدم . » آنگاه جثهء طفل را بگرفت و بر خرى نهاد و برفت و هنوز مردمى كه رفتار پير را ديده بودند از آنجا نرفته بودند كه يكى از تجار معروف كه خبر را شنيده بود بيامد و يقين داشت كه جثهء طفل هنوز بجاست وى بزيور و لباس طفل اهميت نميداد ميخواست او را كفن كند و بر او نماز كند و بخاكش سپارد . مردم قضيه را با او بگفتند و او و تاجرانى كه همراهش بودند متحير شدند و بجستجوى آن شخص برآمدند اما اثرى از او نبود ، توبه كردههاى سر پل اين پير حيلهگر را بشناختند و پدر غريق را از يافتن او نوميد كردند ، گفتند ما در كار اين پير فرو ماندهايم و از حيلههاى او متحيريم . از جمله حيلههاى وى كه گفتند اين بود كه يك روز اول صبح با كيسهاى چرمين خالى و تيشه و زنبيل بدر خانهء يكى از اشخاص محترم و توانگران معروف رفت و با لباس كار و بدون سخن تيشه در دكانهاى در خانهء آن شخص گذاشت و خراب كردن گرفت و آجرها را پاك ميكرد و كنار ميگذاشت . آن شخص محترم صداى تيشه و خراب كردن شنيد و بيرون آمد تا ببيند چه خبر است و ديد كه پير با تلاش دكانهاى در خانهء او را خراب مىكند ، گفت : « بندهء خدا چه ميكنى و كى ترا به اين كار واداشته است ؟ » پير همچنان به كار خود مشغول بود و به شخص محترم اعتنائى نداشت ، هنگامى كه آنها مشغول گفتگو بودند همسايگان جمع شدند و دست پير را بگرفتند ، يكى مشت به او زد و يكى ديگر او را بكشيد ، پير به آنها نگريست و گفت با من چه كار داريد مگر شرم نداريد كه من پير فرتوت را دست انداختهايد ؟ » گفتند : « چطور ترا دست انداختهايم كى به تو گفته است اينجا را خراب كنى ؟ » گفت : « صاحب خانه گفته است . » گفتند : « اين صاحب خانه است كه با تو سخن ميگويد . » گفت : « نه به خدا اين او نيست . » وقتى سخن غافلانهء او را بشنيدند رحمش كردند و گفتند اين ديوانه است
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 650
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٥٠