تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 616

مساهمون:

ص٦١٦
بكشتى نهاد و وارد عرصه شد مرد صورى پاشنهء پا را بالاى سر كسانى كه زير عرصه بودند به زمين كوفت و اين علامتى بود كه ميان خود و مردانى كه در دل كشتى جاى داشتند نهاده بود . هنوز پاشنه را نكوفته بود كه كشتى به زور پاروها پران شد و در دل خليج سوى دريا روان شد سر و صدا برخاست اما كار چنان سريع انجام شده بود كه كس قصه را ندانست هنوز شب نيامده بود كه از خليج برون شده به دريا رسيد و كتهاى بطريق را بست ، باد موافق و زيد و بختش يارى كرد و پاروها او را از خليج بدر برد ، روز هفتم بكنارهء شام رسيد و خشكى را بديد و آن مرد را همراه برد و روز سيزدهم با خرسندى در مجلس معاويه بودند كه او از انجام تدبير خويش شادمان بود و از فيروزى و نيكبختى خويش اطمينان يافته بود . آنگاه معاويه گفت : « مرد قرشى را بياريد . » وى را بياوردند و خواص مردم نيز حضور يافتند و جابجا نشستند و مجلس مالامال شد ، معاويه به مرد قرشى گفت : « برخيز و از اين بطريق كه در حضور پادشاه روم مشت به صورت تو زده انتقام بگير كه ما ترا وانگذاشته و خون و عرضت را هدر نكرده‌ايم . » مرد قرشى برخاست و نزديك بطريق شد ، معاويه گفت : « دقت كن از آنچه بر تو رفته است تجاوز نكنى و همان قدر كه با تو كرده است تلافى كن و تجاوز نكن و آنچه را خدا از مماثلهء قصاص لازم شمرده رعايت كن . » قرشى چند مشت به صورت او زد مشتى نيز به گلويش زد آنگاه روى دست و پاى معاويه افتاد و بوسيدن گرفت و گفت : « هر كه ترا رياست داد بيهوده نداد و هر كه اميد در تو بست نوميد نشد تو شاهى هستى كه تجاوز نبينى و قرق خود را حفظ كنى و رعيت خود را مصون دارى . » و دعا و وصف او بسيار گفت . معاويه نيز با بطريق نكوئى كرد و خلعت داد و فرش را با او فرستاد و چيزهاى ديگر با هديه‌هائى براى پادشاه بر آن افزود و گفت پيش پادشاه خود برگرد و بگو پادشاه عرب را ديدم كه بر فرش تو حد جارى مىكند و در پايتخت تو قصاص رعيت خود را ميگيرد . » و به مرد صورى گفت : « با او تا خليج برو و او را با همراهانش پياده كن . » زيرا تنى