كار او را مىپسنديد از حال و خبرش مىپرسيد و اينكه از كجا آمده و باكى بوده است و اگر آنچه را مىشنيد مناسب مىديد مىگفت پول و كالا و سلاح چه همراه دارى و از همهء موجودى او با خبر ميشد آنگاه كسانى را كه براى اين كار مهيا شده بودند ميفرستاد تا همه را بفروشند و پول آن را به طلا با نقره آورده به يعقوب ميدادند و در دفتر ثبت ميشد آنگاه لباس و سلاح و خوردنى و نوشيدنى ميداد و و استر و خر از اصطبل خود ميفرستاد تا آن شخص همهء لوازم مورد حاجت را به اقتضاى مرتبهء خويش داشته باشد پس از آن اگر رفتار او را نمىپسنديد همه چيزها را كه به دو داده بود ميگرفت تا همچنان كه به اردوگاه وى آمده برود . و طلا و نقرهء خويش را ببرد . مگر اينكه آن شخص بكمك آمده بود كه از مال خويش مقررى به دو ميداد و اموالش را نميگرفت . همهء دواب اردو ملك وى بود و علوفه نيز از جانب او داده ميشد . تيمار گران و گماشتگان داشت كه به كار دواب ميرسيدند بجز اسبان خاص كه پيش كسان بود و آن هم متعلق به يعقوب بود براى خود هر كجا بود تختگاهى از چوب داشت كه مانند تخت بر آن مىنشست و بر كار اهل اردو و تعليف دواب نظارت ميكرد و مراقب بود تا از گماشتگان او خللى رخ ندهد و چون چيزى را ناخوش آيند ميديد بتغيير آن ميپرداخت . هزار تن از مردان خويش را كه دلير و آراسته بودند بر گزيده چماقهاى طلا به آنها داده بود كه هر چماق هزار مثقال طلا داشت . پس از آن فوج ديگر بود كه به لباس و آراستگى كمتر از آن بود و چماقهاى نقره داشت و بهنگام عيد يا مواقعى كه ميبايست در قبال دشمنان سرفرازى كند چماقها را به ايشان ميدادند و اين چماقها را ذخيرهء ايام كرده بودند .
يكى از معتمدان او را كه ناظر حال وى بود از اشتغالات خصوصى او و نشست و برخاست با يارانش پرسيدند كه آيا با كسى بصحبت مىنشيند ؟ گفت او هيچكس را از راز خويش واقف نميكند و كسى تدبير و منظور او را نميداند بيشتر
مروج الذهب ( فارسى ) — صفحة 602
مساهمون: ابوالقاسم پاينده
ص٦٠٢